محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1391
تاريخ الطبرى ( فارسي )
طليحه سوى مكه رفت و عمره به سر برد و عمر به خلافت رسيده بود كه براى بيعت او به مدينه بازگشت . عمر به دو گفت : « تو قاتل عكاشه و ثابت هستى به خدا هرگز ترا دوست ندارم . » گفت : « اى امير مؤمنان چه اهميت دارد كه خدا دو كس را به دست من كرامت شهادت داده و مرا به دست آنها خوار نكرده . » وقتى عمر با طليحه بيعت كرد به دو گفت : « اى فريبكار از كاهنى تو چه به جاى مانده است ؟ » گفت : « يك دم يا دو دم در كوره بجاست . » آنگاه طليحه به محل قوم خويش بازگشت و آنجا ببود تا سوى عراق رفت . سخن از ارتداد هوازن و سليم و عامر عبد الله گويد : « بنى عامريان مردد بودند و منتظر ماندند به بينند طايفهء اسد و غطفان چه مىكنند وقتى كار اين دو قوم چنان شد ، بنى عامريان با سران و بزرگان خويش همچنان ببودند و قرهء بن هبيره با طايفهء كعب و ياران آن ببود و علقمة بن علاثه با طايفهء كلاب و ياران آن بماند . و چنان بود كه علقمه از پيش مسلمان شده بود و به روزگار پيمبر صلى الله عليه و سلم از دين بگشت و پس از فتح طايف سوى شام رفت ، و چون پيمبر در گذشت با شتاب بيامد و با طايفهء كعب اردو زد اما همچنان در ترديد بود . و چون ابو بكر از كار وى خبر يافت گروهى را سوى او فرستاد و قعقاع بن عمرو را سالار گروه كرد و به دو گفت : « برو و به علقمه حمله كن شايد او را بگيرى يا بكشى ، بدان كه علاج دريدگى دوختن است و هر چه مىتوانى بكن »