محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1389
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عمرو گفت : « ما را تهديد مىكنى ، موعد تو خانهء مادرت باشد به خدا سپاه سوى تو مىرانم . » و چون عمرو به مدينه آمد قصه را با ابو بكر و مسلمانان بگفت . ابن اسحاق گويد : وقتى خالد از كار قبيلهء بنى عامر فراغت يافت و از آنها بيعت گرفت ، عيينة بن حصن و قرة بن هبيره را بند نهاد و پيش ابو بكر فرستاد و چون پيش وى رسيدند قره گفت : « اى خليفهء پيمبر خداى ، من مسلمان بودم ، عمر بن عاص شاهد من است كه از محل من گذشت و او را حرمت داشتم و مهمان كردم و حمايت كردم . » گويد : ابو بكر عمرو را پيش خواند و گفت : « از كار اين چه مىدانى ؟ » عمرو بن عاص قصه را براى ابو بكر گفت و چون به سخنان وى در بارهء زكات رسيد قره گفت : « خدايت رحمت كند ، بس است . » عمرو گفت : « نه ، بايد هر چه را گفته اى بگويم » و همه را بگفت و ابو بكر از او درگذشت و خونش را نريخت . عبيد الله بن عبد الله گويد : عيينة بن حصن را در مدينه ديده بودند كه دو دستش به گردن بسته بود و كودكان مدينه با شاخ خرما به دو مىزدند و مىگفتند ، « اى دشمن خدا چرا از آن پس كه ايمان آوردى به كفر بازگشتى . » و عيينه مىگفت : « به خدا هرگز به خدا ايمان نياورده بودم . » اما ابو بكر از او در گذشت و خونش را نريخت . سهل بن يوسف گويد : مسلمانان يكى از بنى اسد را گرفتند و در غمر پيش خالد آوردند كه از كار طليحه خبر داشت و خالد به او گفت : « از طليحه و آنچه با شما مىگفت با من سخن كن . » بنى اسدى گفت : « از جمله آياتى كه بر او نازل شده بود اين بود : و الحمام و اليمام ، و الصرد الصوام ، قد ضمن قبلكم باعوام ، ليبلغن ملكنا العراق و الشام . » يعنى : قسم به كبوتر و قوش روزه دار ، سالها پيش اين شما تعهد كردهاند كه