محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1385
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پس از آن عيينه بازگشت و بجنگيد و كار سخت شد و باز سوى طليحه تاخت و گفت : « جبريل آمد ؟ » گفت « آرى » پرسيد : « به تو چه گفت ؟ » گفت : « به من گفت : ان لك رحا كرحاه و حديثا لا تنساه » يعنى : تو را نيز آسيايى چون آسياى او هست و قصه اى كه هرگز فراموش نمىكنى . و اين را به تقليد آيات قرآن مىگفت . عيينه گفت : « گويا خدا هم مىداند كه قصهء تو را فراموش نمىكنيم اى بنى فزاره برويد كه اين كذاب است . » پس فزاريان برفتند و كسان فرارى شدند و به دور طليحه فراهم آمدند و گفتند : « مىگويى چه كنيم ؟ » طليحه اسب خويش را حاضر كرده بود و براى زنش نوار نيز شترى آماده كرده بود و چون كسان به دور او فراهم آمدند و مىگفتند : « مىگوئى چه كنيم ؟ » برخاست و بر اسب جست و زن خود را برداشت و برفت و گفت : « هر كه مىتواند چنين كند و كسان خود را نجات دهد . » آنگاه طليحه از راه حوشيه سوى شام رفت و جمع وى پراكنده شد و بسيار كس از آنها كشته شد و بنى عامريان با سران و بزرگان قوم و قبايل سليم و هوازن نزديك آنجا بودند و چون خدا طليحه و فزاريان را منهزم كرد آنها بيامدند و مىگفتند : « به دين اسلام باز مىگرديم و به خدا و پيمبر ايمان مىآوريم و به حكم خدا در بارهء اموال و جانهاى خويش تسليم مىشويم . » ابو جعفر گويد : سبب ارتداد عيينه و قبيلهء غطفان و جماعتى از قبيله طى چنان بود كه در روايت عمارة بن فلان اسدى آمده كه گويد : پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم زنده بود كه طليحه از دين بگشت و دعوى پيمبرى كرد و پيمبر خدا ضرار بن ازور را سوى عاملان