محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1239
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« * ( وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ ، قُلْ أَ بِاللَّه وَآياتِه وَرَسُولِه كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ 9 : 65 ) * » [ 1 ] يعنى : « اگر از آنها بپرسى ، گويند : حرف مىزديم و تفريح مىكرديم ، بگو : چطور خدا و آيه هاى او و پيغمبرش را مسخره مىكرديد ؟ مخشى بن حمير گفت : « اى پيمبر خدا نام من و نام پدرم مرا از حق باز داشت . » و اين سخن به تحقير خويش مىگفت كه مخشى به معنى ترسان و حمير به معنى خران است و آنكه در آيه از بخشودن وى سخن هست مخشى بود و نامش تغيير يافت و عبد الرحمن شد و از خدا خواست كه او را به شهادت برساند و جاى او معلوم نباشد و در ايام ابو بكر در جنگ يمامه كشته شد و اثرى از او به دست نيامد . وقتى پيمبر به تبوك رسيد يحنة بن روبه فرمانرواى ايله بيامد و با پيمبر صلح كرد و جزيه داد ، مردم جرباء و اذرح نيز جزيه دادند و پيمبر براى هر كدام مكتوبى نوشت كه اكنون به نزدشان هست . پس از آن پيمبر خداى خالد بن وليد را سوى اكيدر بن عبد الملك شاه دومه فرستاد ، وى از قوم كنده بود و مسيحى بود . پيمبر به خالد گفت : « وقتى او را مىبينى كه به شكار گاو مشغول است . » خالد بن وليد برفت و شبانگاهى روشن و مهتابى به نزديك قلعهء وى رسيد . اكيدر با زن خويش بر بام بود و گاوان شاخ خود را به در قصر مىكشيد ، زن اكيدر گفت : « تا كنون چنين گاوانى ديده اى ؟ » گفت « نه به خدا » زن گفت : « كى چنين گاوانى را رها مىكند ؟ » اكيدر فرود آمد و بگفت تا اسب وى را زين كنند و تنى چند از خاندانش و از جمله برادرش حسان با وى سوار شدند و به تعقيب گاوان پرداختند ، و در آن حال
--> [ 1 ] توبه : 62