محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1347

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« اى گروه انصار ، اگر ما فضيلتى در جهاد با مشركان و سابقه اى « در اين دين داشته‌ايم ، جز رضاى خدا و اطاعت پيمبر و تلاش جانها « نمىخواسته‌ايم و روا نيست كه به سبب آن بر كسان گردنفرازى كنيم ، از « آنچه كرده‌ايم لوازم دنيا نمىجوييم كه خدا بر ما منت نهاده است . بدانيد « كه محمد صلى الله عليه و سلم از قريش است و قوم وى نسبت به او حق و « اولويت دارند ، خدا نه بيند كه من با آنها بر سر اين كار مجادله كنم ، از خدا « بترسيد و با آنها مخالفت و مجادله مكنيد . » « ابو بكر گفت : « اينك عمر و اينك ابو عبيده با هر كدامشان خواستيد بيعت كنيد » عمر و ابو عبيده گفتند : « به خدا تا تو هستى اين كار را عهده نكنيم كه تو از همهء مهاجران « بهترى و با پيمبر خدا در غار بوده اى و در كار نماز جانشين پيمبر خدا « شده اى و نماز بهترين اجزاى دين مسلمانان است و هيچكس حق تقدم بر تو « و تعهد اين كار ندارد ، دست پيش آر تا با تو بيعت كنيم . » و چون رفتند كه با ابو بكر بيعت كنند بشير بن سعد از آنها پيشى گرفت و با وى بيعت كرد . حباب بن منذر بانگ زد : « اى بشير كارى ناخوشايند كردى كه لازم نبود ، مگر حسادت مىكردى كه عموزاده ات امير شود ؟ » گفت : « نه ، ولى نخواستم با اينان دربارهء حقى كه خدا به آنها داده مجادله كنم . » و چون اوسيان رفتار بشير بن سعد را بديدند و دعوت قرشيان را شنيدند و بدانستند كه خزرجيان طالب امارت سعد بن عباده‌اند با همديگر سخن كردند ، اسيد بن حضير نيز كه از نقيبان بود در آن ميان بود ، گفتند : « به خدا اگر خزرجيان بر شما امارت يابند پيوسته بدين كار بر شما برترى جويند و سهمى براى شما منظور ندارند ، برخيزيد