محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1340

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه مردم دسته دسته بيامدند و به پيمبر نماز كردند ، و چون مردان از اين كار فراغت يافتند زنان بيامدند و چون زنان فراغت يافتند نوسالان بيامدند و كس در كار نماز بر پيكر پيمبر پيشنمازى نكرد ، آنگاه در نيمه شب چهار شنبه پيمبر را به خاك كردند . عايشه گويد : دفن پيمبر را ندانستيم تا وقتى در دل شب چهارشنبه صداى بيلها شنيديم . ابن اسحاق گويد : على بن ابى طالب و فضل بن عباس و قثم بن عباس و شقران آزاد شدهء پيمبر در گور او پاى نهادند ، اوس بن خولى نيز گفت : « اى على ترا به خدا قسم مىدهم حق ما را درباره پيمبر رعايت كن » على گفت : « بيا » و او نيز پاى در قبر نهاد . و چنان شد كه وقتى پيمبر خدا را در گور نهادند و خشت بر او چيدند شقران آزاد شدهء پيمبر قطيفه اى را كه پيمبر مىپوشيد و بر آن مىنشست بگرفت و در گور افكند و گفت : « به خدا هيچكس پس از تو آن را به تن نكند . » و قطيفه با پيمبر به خاك رفت . مغيرة بن شعبه مدعى بود كه پس از همه كس به پيكر پيمبر دست زده است ، مىگفت : « انگشتر خويش را در قبر انداختم و گفتم : « انگشترم افتاد . » آن را عمداً انداخته بودم كه به پيكر پيمبر دست بزنم و آخرين كس باشم كه با او تماس داشته‌ام . عبد الله بن حارث گويد : در ايام عمر ، يا عثمان ، با على بن ابى طالب عمره كردم و او در خانهء خواهرش ، ام هانى ، منزل گرفت و چون از عمره فراغت يافت بازگشت و من آبى آماده كردم كه غسل كرد و چون غسل را به سر برد كسانى از مردم عراق پيش وى آمدند و گفتند : « اى ابو الحسن آمده‌ايم از چيزى بپرسيم كه دوست داريم به ما خبر دهى . »