محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1330

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه ابو بكر سخن آغاز كرد و هر آيه كه دربارهء انصار نازل شده بود و هر - حديث كه پيمبر گفته بود بر زبان راند و گفت : « مىدانيد كه پيمبر خدا گفت : اگر همهء مردم به راهى روند و انصار به راهى روند ، من به راه انصار مىروم ، و تو اى سعد مىدانى و نشسته بودى كه پيمبر گفت : قريش عهده دار اين كارند و مردم نيكو پيرو نيكانشان شوند و مردم بدكاره پيرو بدكارانشان شوند . » سعد بن عباده گفت : « راست گفتى ، ما وزيران باشيم و شما اميران باشيد . » عمر گفت : « اى ابو بكر دست بيار تا با تو بيعت كنم . » ابو بكر گفت : « نه ، تو دست بيار كه تو براى اين كار نيرومندتر از منى . » گويد : عمر نيرومندتر بود و هر يكيشان مىكوشيد تا دست ديگرى را باز كند و دست بدان بزند ، پس عمر دست ابو بكر را بگشود و گفت : « نيروى مرا با نيروى خودت دارى . » گويد : مردم بيعت كردند و بر آن بماندند ، اما على و زبير بيعت نكردند و زبير شمشير عريان كرد و گفت : « آن را در نيام نكنم تا با على بيعت كنند » اين سخن به ابو بكر و عمر رسيد و عمر گفت : « شمشير زبير را بگيريد و به سنگ بزنيد . » گويد : آنگاه عمر سوى على و زبير رفت و آنها را به ناخواه بياورد و گفت : « يا به دلخواه بيعت كنيد و يا نا به دلخواه بيعت مىكنيد » و آنها بيعت كردند . حكايت سقيفه ابن عباس گويد : به عبد الرحمن بن عوف قران مياموختم عمر به حج رفت و ما نيز با او به حج رفتيم و در منى بوديم كه عبد الرحمن بيامد و گفت : « امروز امير - مؤمنان را ديدم كه يكى پيش وى برخاست و گفت : شنيدم فلانى مىگفت : اگر امير مؤمنان بميرد با فلانى بيعت مىكنم . »