محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1328
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و به زمين افتادم ، پاهايم تحمل تنم را نداشت و دانستم كه پيمبر خداى مرده است . ابراهيم گويد : وقتى پيمبر درگذشت ابو بكر غايب بود ، پس از سه روز بيامد و كس جرات نكرده بود چهرهء پيمبر را باز كند ، تا رنگ پوست شكم وى تغيير يافت ، ابو بكر پوشش از چهره پيمبر پس زد و ميان چشمان وى را بوسيد و گفت : « پدرم و مادرم فداى تو باد در زندگى پاكيزه بودى ، در مرگ نيز پاكيزه اى » آنگاه برون شد و حمد و ثناى خدا كرد و گفت : « هر كه خدا را مىپرستيد خدا زندهء نمردنيست و هر كه محمد را مىپرستيد محمد مرد » آنگاه آيهء * ( وَما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ 3 : 144 ) * را بخواند . عمر مىگفت : « پيمبر نمرده » و كسانى را كه اين سخن گفته بودند به كشتن تهديد مىكرد . در آن هنگام ، انصار در سقيفهء بنى ساعده فراهم آمده بودند كه با سعد بن عباده بيعت كنند ، ابو بكر خبر يافت و با عمر و ابو عبيدة بن جراح سوى آنها رفت و گفت : « چه مىخواهيد ؟ » گفتند : « يك امير از ما و يك امير از شما » ابو بكر گفت : « اميران از ما باشند و وزيران از شما » آنگاه ابو بكر گفت : « من يكى از اين دو مرد را براى شما مىپسندم : عمر يا ابو عبيده بن جراح . قومى پيش پيمبر آمدند و گفتند : « يكى را كه امين باشد با ما بفرست و پيمبر گفت : « يكى را با شما مىفرستم كه امين واقعى است . » و ابو عبيده بن جراح را با آنها بفرستاد ، من ابو عبيده را براى شما مىپسندم . » در اين هنگام عمر از جاى برخاست و گفت : « كى راضى مىشود كسى را كه پيمبر پيش انداخته پس اندازد » اين بگفت و با ابو بكر بيعت كرد و مردم نيز بيعت كردند . و انصار يا بعض از انصار گفتند : « ما جز با على بيعت نمىكنيم . » زياد بن كليب گويد : عمر بن خطاب به خانهء على رفت كه طلحه و زبير و كسانى از مهاجران آنجا بودند و گفت : « اگر براى بيعت نياييد خانه را آتش مىزنم . »