محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

875

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و كاهنى و جنون متهم كردند و گفتند شاعر است و هر كه را بيم داشتند سخنان او را بشنود و مسلمان شود از ديدن او باز مىداشتند . از عبد الله بن عمرو بن عاص پرسيدند كه دشمنى قرشيان با پيمبر خداى چگونه بود ؟ گفت : « من حضور داشتم و اشراف قريش در حجر بودند و از پيمبر خدا سخن آوردند و گفتند : هرگز با كسى چون اين مرد مدارا نكرديم كه عقول ما را سبك شمارد و پدرانمان را ناسزا گويد و دينمان را تحقير كند و جمعيتمان را به تفرقه اندازد و به خدايانمان بد گويد ، حقا كه با وى تحمل بسيار كرده‌ايم . » گويد در آن اثنا كه اين سخنان مىگفتند پيمبر نمودار شد و بيامد تا به حجر الاسود دست زد ، آنگاه به طواف كعبه پرداخت و از مقابل قوم گذشت و يكيشان سخنى به گوشه دار با او گفت كه اثر آن در چهره اش نمودار شد و برفت و چون بار ديگر بر قوم گذشت ، باز سخنى گوشه دار گفتند كه بايستاد و گفت : « اى گروه قرشيان مىشنويد ، به خدايى كه جان محمد به فرمان اوست سرانجام كشته خواهيد شد . » گويد : و سخن وى در قوم اثر كرد و خاموش ماندند و كسانى كه پيش از آن نسبت به او سختتر از همه بودند با ملايمت گفتند : « اى ابو القاسم به خوشى برو تو هيچوقت سبك نبوده اى » گويد : و پيغمبر برفت و روز ديگر جماعت در حجر بودند و من نيز بودم و با همديگر مىگفتند : « درباره وى سخن مىكرديد و چون سخنى ناخوشايند گفت او را رها كرديد . » قوم در اين سخن بودند كه پيمبر بيامد و همگى برجستند ، و وى را احاطه كردند و مىگفتند : « تو بودى كه چنين و چنان گفتى و دين و خدايان ما را تحقير كردى . »