محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

868

تاريخ الطبرى ( فارسي )

منبه پسران حجاج پيش ابو طالب رفتند و گفتند : « اى ابو طالب برادرزاده ات ناسزاى خدايان ما مىگويد و بر دين ما عيب مىگيرد و عقول ما را سبك مىشمارد و پدرانمان را گمراه مىداند ، يا وى را از ما بدار يا او را به ما واگذار كه تو نيز مانند ما مخالف اويى . » و ابو طالب سخنى ملايم با آنها گفت كه برفتند و پيمبر همچنان در كار دعوت خويش بود ، و كار بالا گرفت و كسان كينه توز شدند و قرشيان دربارهء پيمبر سخن بسيار كردند و همديگر را بر ضد وى ترغيب كردند . آنگاه بار ديگر جمعى از قرشيان پيش ابو طالب رفتند و گفتند : « اى ابو طالب تو به سن و شرف و مقام پيش ما ممتازى ، از تو خواستيم كه برادرزاده ات را از ما بازدارى و بازنداشتى ، به خدا نمىتوانيم ديد كه پدران ما را ناسزا گويد و عقول ما را سبك شمارد و از خدايان ما عيب گيرد يا او را از ما بدار يا بر ضد تو و او برخيزيم تا يكى از دو گروه از ميان برود . » و چون قرشيان برفتند ابو طالب از خلاف و دشمنى قوم بيمناك شد كه نمىخواست پيمبر خدا را تسليم كند يا از يارى او دست بدارد . از سدى روايت كرده‌اند كه گروهى از قرشيان فراهم آمدند و ابو جهل بن هشام و عاص بن وائل و اسود بن عبد المطلب و اسود بن عبد يغوث و كسانى ديگر از پيران قوم ، نيز در آن ميان بودند و با همديگر گفتند پيش ابو طالب رويم و دربارهء محمد گفتگو كنيم كه انصاف ما دهد و او را از ناسزاگويى خدايان ما باز دارد ، ما نيز وى را با خدايانش واگذاريم كه بيم داريم اين پير بميرد و نسبت به محمد كارى از ما سرزند و عربان عيب ما گويند كه وى را رها كردند تا عمويش بمرد و بر ضد او برخاستند . گويد : و يكى را كه مطلب نام داشت پيش ابو طالب فرستادند كه گفت : « اينك پيران و اشراف قوم مىخواهند ترا ببينند . » ابو طالب گفت : « آنها را بيار » و چون بيامدند گفتند : « اى ابو طالب تو بزرگ