محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
848
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پس از آن جبرئيل نيامد و خديجه با او گفت : شايد خدايت رهايت كرده است و خدا اين آيات را نازل فرمود : « * ( وَالضُّحى ، وَاللَّيْلِ إِذا سَجى ، ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَما قَلى 93 : 1 - 3 ) * [ 1 ] » يعنى : قسم به روز ، و شب آن دم كه تاريك گردد كه پروردگارت نه تركت كرده و نه دشمنت شده . از عبد الله بن زبير روايت كردهاند كه پيمبر صلى الله عليه و سلم هر سال يك ماه در حرا به عبادت مىنشست و اين جزو رسوم قريش بود كه در جاهليت داشتند و در آن ماه كه در حرا بود هر كس از مستمندان پيش وى مىرفت به او طعام مىداد و چون ماه به سر مىرسيد سوى كعبه مىرفت ، و هفت بار يا هر چند بار كه خدا مىخواست طواف مىكرد و به خانه مىرفت . و چون آن هنگام رسيد كه خدا مىخواست او را به پيمبرى گرامى كند و اين به ماه رمضان بود ، پيمبر سوى حرا رفت و چون شب وحى رسيد جبريل بيامد . پيمبر گويد : بيامد و صفحه اى از ديبا به دست داشت كه در آن نوشته بود و گفت : « بخوان » گفتم : « چه بخوانم ؟ » جبريل مرا چنان فشرد كه پنداشتم مرگ است ، آنگاه گفت : « بخوان . » گفتم : « چه بخوانم ؟ » و اين را گفتم كه باز مرا نفشارد . گفت : « * ( اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ 96 : 1 ) * . » تا آخر سورهء علق . » گويد : و من خواندم و بسر بردم و او از پيش من برفت و من از خواب برخاستم و گويى نوشته اى در خاطرم بود . و چنان بود كه شاعر و مجنون را سخت دشمن داشتم و نمىخواستم به آنها بنگرم و با خويش گفتم هرگز قرشيان نگويند كه شاعرى يا مجنونى
--> [ 1 ] سوره : و الضحى : 1 تا 3