محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1196

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيمبر گفت : « نيك و صواب كردى » آنگاه رو به قبله ايستاد و دست برداشت چنان كه سپيدى زير بغلهايش نمودار شد و سه بار گفت : « خدايا از آنچه خالد بن وليد كرد بيزارم . » خالد بن وليد مىگفته بود عبد الله بن حذافه سهمى با من گفت : پيمبر « فرموده اينان را بكشى كه از مسلمان شدن ابا كرده‌اند . » و چنان شد كه وقتى مردم بنى جذيمه سلاح نهادند و جحدم رفتار خالد را با آنها بديد گفت : « كار از دست رفت ، گفته بودم كه چنين مىشود . » ابن اسحاق گويد : ميان خالد بن وليد و عبد الرحمان بن عوف گفتگويى رفت و عبد الرحمان به دو گفت : « در اسلام روش جاهليت پيش گرفتى ! » خالد گفت : « انتقام خون پدر ترا گرفتم . » عبد الرحمان گفت : « دروغ مىگويى من قاتل پدرم را كشته بودم تو انتقام عمويت فاكه بن مغيره را گرفتى . » و گفتگوى ناروا در ميان رفت و چون پيمبر خبر يافت به خالد گفت : « آرام باش و دست از ياران من بدار كه به خدا اگر به اندازهء كوه احد طلا داشته باشى و همه را در راه خدا خرج كنى مانند عمل يك صبحگاه يا يك شبانگاه ياران من نشود . » عبد الله بن ابى حدر اسلمى گويد : « من جزو سپاه خالد بودم ، يكى از جوانان بنى جذيمه كه جزو اسيران بود و دستهايش با ريسمان به گردن بسته بود و زنانى نه چندان دور از او فراهم بودند به من گفت : « مىتوانى اين ريسمان را بكشى و مرا پيش اين زنان ببرى كه كارى دارم آنگاه بازم آرى كه هر چه خواهيد با من كنيد . » گفتم : « اين كار آسان است . » و ريسمان او را بگرفتم و پيش زنان بردم و با يكى از آنها سخن كرد و اشعار عاشقانه خواند ، آنگاه او را پس آوردم و گردنش را بزدند . ابو فراس بن ابو سنبله اسلمى گويد : وقتى او را گردن زدند زن بر او افتاد و او را