محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1175
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنگاه پيمبر به كسان گفت : « به همين زودى ابو سفيان مىآيد كه پيمان را محكم كند و مدت آن را بيفزايد . » و چنان شد كه بديل بن ورقا و همراهان وى در عسفان به ابو سفيان برخوردند . قرشيان او را فرستاده بودند تا پيش پيمبر رود و پيمان را محكم كند و مدت آن را بيفزايد كه از كار خويش بيمناك بودند . و چون ابو سفيان بديل را بديد گفت : « از كجا مىآيى » و حدس زد كه پيش پيمبر رفته است . اما بديل گفت : « با مردم خزاعه به ساحل و دل اين دره رفته بوديم . » گفت : « پيش محمد نرفته بوديد ؟ » بديل گفت : « نه . » و چون بديل راه مكه گرفت ابو سفيان گفت : « اگر به مدينه رفته باشد هسته به شتر خود داده . » و به محل خفتن شتر وى رفت و پشكلى بگرفت و بشكست كه هسته در آن بود و گفت : « قسم به خدا بديل پيش محمد رفته است . » وقتى ابو سفيان به مدينه رسيد به خانهء دختر خود ام حبيبه رفت و چون خواست بر فراش پيمبر بنشيند دخترش آن را جمع كرد و ابو سفيان گفت : « دخترم ! نمىدانم ، فراش شايستهء من نيست يا من شايستهء فراش نيستم . » ام حبيبه گفت : « اين فراش پيمبر خداست و تو مشرك و نجسى و نخواستم بر - فراش پيمبر نشينى . » گفت : « به خدا دختركم ! از وقتى ترا نديدهام دچار شرى شده اى . » پس از آن ابو سفيان پيش پيمبر رفت و با وى سخن كرد و پيمبر جواب نداد از آنجا پيش ابو بكر رفت و از او خواست كه دربارهء وى با پيمبر سخن كند . ابو بكر گفت : « چنين نكنم . » آنگاه پيش عمر رفت و با وى سخن كرد . عمر گفت : « من براى شما پيش پيمبر شفاعت كنم ؟ به خدا اگر جز مورچه همدستى نيابم با شما جنگ مىكنم . »