محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1162

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بودند و سالارشان مردى به نام سدوس بود . گويد : و هم در اول صفر اين سال عمرو بن عاص كه به نزد نجاشى مسلمان شده بود پيش پيمبر آمد و عثمان بن طلحه و خالد بن وليد نيز همراه او بودند . ابو جعفر گويد : سبب اسلام عمرو بن عاص چنان بود كه خود او گويد : وقتى با احزاب از جنگ خندق بازگشتيم گروهى از قرشيان را كه با من همدل بودند و سخن من در آنها اثر داشت فراهم آوردم و گفتم : « به خدا مىبينم كه كار محمد بالا مىگيرد و مرا راى و نظرى هست ، شما چه مىگوييد ؟ . » گفتند : « راى تو چيست ؟ . » گفتم : « راى من اين است كه پيش نجاشى رويم و آنجا باشيم ، اگر محمد بر قوم ما غلبه يافت پيرو او باشيم كه زير تسلط او باشيم بهتر از آنست كه زير تسلط محمد باشيم و اگر قوم ما غلبه يافتند ، ما را نيك شناسند و جز نيكى از آنها نبينيم . » گفتند : « اين راى صواب است . » گفتم : « پس چيزى فراهم آريد كه به نجاشى هديه كنيم . » بهترين هديهء سرزمين ما براى وى چرم بود . چرم بسيار فراهم آورديم و سوى نجاشى رفتيم و نزديك وى بوديم كه عمرو بن اميهء ضمرى آمد ، كه پيمبر او را در كار جعفر بن ابى طالب و ياران او فرستاده بود . گويد : و من به ياران خويش گفتم : « اينك عمرو بن اميهء ضمرى آمده ، من پيش نجاشى روم و بخواهم كه او را به من دهد كه گردنش بزنم و قرشيان بدانند كه انتقامى گرفته‌ام و فرستادهء پيمبر را كشته‌ام . به اين قصد پيش نجاشى رفتم و چنان كه معمول بود پيش وى به خاك افتادم . نجاشى گفت : « دوست من ! خوش آمدى از ديار خود هديه اى آورده اى ؟ . » گفتم : « آرى ، اى پادشاه چرم بسيار هديه آورده‌ام . » آنگاه چرمها را پيشكش كردم كه پسنديد و او را خوش آمد . سپس گفتم : « اى پادشاه يكى را ديدم كه از