محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1153
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « آرى . » گفتم « صبر كن تا به خلوت پيش تو آيم كه اكنون چنان كه مىبينى در كار فراهم آوردن مال خويش هستم . » عباس برفت و چون از فراهم آوردن آنچه در مكه داشتم فراغت يافتم و آهنگ برون شدن كردم عباس را بديدم و گفتم : « اى ابو الفضل تا سه روز سخنان مرا مكتوم دار كه بيم دارم به تعقيب من آيند و پس از آن هر چه خواهى بگوى . » گفت : « چنين كنم . » گفتم : « به خدا برادرزادهء تو دختر پادشاه خيبر يعنى صفيه دختر حيى بن اخطب را به زنى گرفت و خيبر را بگشود و هر چه در آن بود به تصرف آورد كه از آن وى و يارانش شد . » گفت : « حجاج چه مىگويى ؟ » گفتم : « به خدا چنين شد ولى مكتوم دار كه من مسلمان شدهام و آمدهام كه مال خويش را فراهم كنم كه بيم داشتم از دست برود ، و پس از سه روز حكايت را آشكار كن كه محمد چنانست كه خواهى . » گويد : « به روز سوم عباس حلهء خويش را بپوشيد و عطر زد و عصا برگرفت و سوى كعبه رفت و طواف كرد . » قرشيان گفتند : « اى ابو الفضل ، حقا صبورى در قبال مصيبت چنين بايد بود . » گفت : « نه ، قسم بخدايى كه به او قسم مىخورند كه محمد خيبر را بگشود و دختر شاهشان را به زنى گرفت و اموال آن را به تصرف آورد كه از آن وى و اصحابش شد . » گفتند : « اين خبر را كى براى تو آورد ؟ . » گفت : « همانكه آن خبر را براى شما آورد كه وى مسلمان شده بود و بيامد و مال خويش را بگرفت و برفت كه به محمد و ياران وى ملحق شود و به نزد وى باشد . »