محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1149

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كنانه گفت : « آرى . » پيمبر بگفت تا خرابه را بكندند و قسمتى از گنج را آنجا يافتند ، پيمبر از باقيماندهء آن پرسيد و كنانه از تسليم آن دريغ كرد ، و پيمبر او را به زبير بن عوام سپرد و گفت : « عذابش كن تا آنچه را پيش اوست بگيرى . » و زبير چندان با مشت به سينهء او كوفت كه نزديك بود جان بدهد . آنگاه پيمبر او را به محمد بن مسلمه داد كه به انتقام برادر خود محمود بن مسلمه گردنش را بزد . پيمبر ، يهودان را در قلعهء وطيح و سلالم محاصره كرد و چون اطمينان يافتند كه نابود خواهند شد از او خواستند كه نفى بلدشان كند و خونشان را نريزد و پيمبر چنين كرد . و چنان بود كه پيمبر همهء اموال شق و نطاة و كتيبه و همه قلعه ها را تصرف كرده بود و جز اين دو قلعه نمانده بود . و چون يهودان فدك از قضيه خبر يافتند كس پيش پيمبر فرستادند كه آنها را نيز نفى بلد كند و خونشان را نريزد و اموال خويش را براى او بگذارند و پيمبر پذيرفت . از جمله كسانى كه در اين گفتگو ميان پيمبر و يهودان رفت و آمد كرده بودند محيصة بن مسعود بود . وقتى مردم خيبر بر اين قرار تسليم شدند از پيمبر خواستند كه در اراضى خود كار كنند و نصف حاصل را بدهند و گفتند : « ما كار آبادانى آن را بهتر از شما دانيم . » پيمبر به اين قرار رضايت داد و گفت : « به شرط آنكه هر وقت خواستيم شما را بيرون كنيم . » دربارهء مردم فدك نيز چنين مقرر شد ، خيبر غنيمت مسلمانان بود اما فدك ملك خاص پيمبر شد كه سپاه و مركب سوى آن نرفته بود . و چون پيمبر قرار گرفت ، زينب دختر حارث زن سلام بن مشكم بزغاله اى براى وى هديه آورد ، از پيش پرسيده بود كه پيمبر كدام يك از اعضاى بزغاله را بيشتر