محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1146

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و به دعا گفت : « خدايا حال آنها را مىدانى و من توان كمك آنها ندارم و چيزى نيست كه به آنها دهم بزرگترين قلعهء خيبر را كه خوردنى و روغن از همه بيشتر دارد براى آنها بگشاى . » روز بعد قلعه صعب گشوده شد كه هيچيك از قلعه ها خوردنى و روغن از آن بيشتر نداشت . پس از آن يهودان به قلعهء وطيح و سلالم پناه بردند كه پس از همه قلعه هاى خيبر گشوده شد و ده و چند روز در محاصره بود . جابر بن عبد الله انصارى گويد : مرحب يهودى از قلعهء وطيح درآمد و رجز خواند و هماورد خواست ، پيمبر گفت : « كى سوى اين مىرود ؟ . » محمد بن مسلمه برخاست و گفت : « اى پيمبر من مىروم كه انتقام بگيرم كه ديروز برادرم را كشته‌اند . » پيمبر گفت : « برو . » و به دعا گفت : « خدايا او را بر ضد دشمن كمك كن . » محمد بن مسلمه از پس كشاكشى مختصر مرحب را بكشت ، پس از او ياسر برادرش بيامد و رجز خواند و هماورد خواست و زبير بن عوام به مقابلهء او رفت و مادرش صفيه دختر عبد المطلب گفت : « اى پيمبر خدا پسر مرا مىكشد . » پيمبر گفت : « ان شاء الله پسر تو او را مىكشد . » زبير رجزخوانان برفت و ياسر را بكشت . بريدهء اسلمى گويد : وقتى پيمبر بر قلعهء خيبريان فرود آمد پرچم را به عمر بن خطاب داد و كسان با وى برفتند و با خيبريان رو به رو شدند و عمر و ياران وى وا پس آمدند و پيش پيمبر رسيدند و ياران عمر او را ترسو خواندند و عمر ياران خويش را ترسو خواند ، پيمبر گفت : « فردا پرچم را به كسى دهم كه خدا را دوست دارد و خدا و پيمبر نيز او را دوست دارند . » و چون روز ديگر شد ابو بكر و عمر مىخواستند پرچم را بگيرند ولى پيمبر