محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1124

تاريخ الطبرى ( فارسي )

افتاد و پيمبر بسيار تحمل كرد ، سخت آشفته شدند و چيزى نمانده بود كه به خطر كفر افتند . و چون سهيل ، ابو جندل پسر خويش را بديد برخاست و به او سيلى زد و چانه اش بگرفت و گفت : « اى محمد پيش از آمدن اين ، قضيه ميان من و تو به سر رفته است . » پيمبر گفت : « راست مىگويى . » سهيل ، ابو جندل را مىكشيد كه سوى قريش بازگرداند و ابو جندل بانگ مىزد : « اى مسلمانان مرا سوى مشركان مىبرند كه از دينم بگردانند . » مسلمانان از اين ماجرا آشفته تر شدند اما پيمبر گفت : « اى ابو جندل پايمردى كن كه خداى براى تو و ديگر مردم بىتوان گشايش و مفرى پديد مىآورد ، ما با اين قوم پيمانى بسته‌ايم و تعهدى كرده‌ايم و خيانت نمىكنيم . » گويد : عمر برجست و همراه ابو جندل روان شد و مىگفت : « اى ابو جندل صبر كن كه آنها مشركند و خونشان چون خون سگ است . » و دستگيرهء شمشير را نزديك او مىبرد . عمر مىگفت : « اميد داشتم شمشير را بگيرد و پدر خود را با آن بزند اما نخواست خون پدر را بريزد . » و چون نامهء صلح به سر رسيد گروهى از مسلمانان و مشركان ، ابو بكر بن ابى قحافه و عمر بن خطاب و عبد الرحمان بن عوف و عبد الله بن سهيل بن عمرو و سعد بن ابى وقاص و محمود بن مسلمه و مكرز بن حفص كه مشرك بود و على بن ابى طالب ، شاهد صلحنامه شدند كه على نوشت و نويسندهء صلحنامه هم او بود . براء گويد : پيمبر در ماه ذى قعده به قصد عمره رفت ، اما اهل مكه نگذاشتند وارد شود و صلح شد كه سه روز در مكه بماند و چون صلحنامه مىنوشت چنين نوشت : « اين صلحنامهء محمد پيمبر خداست . » گفتند اگر ترا پيمبر خدا مىدانستيم مانع ورود