محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1116
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را مىگرفت و مغيرة بن شعبه كه بالاى سر پيمبر ايستاده بود و مغفر به سر داشت وقتى عروه دست به ريش پيمبر مىبرد ، با نيام شمشير به دست او مىزد و مىگفت : « دست از ريش او بدار . » عروه سر برداشت و گفت : « اين كيست ؟ » گفتند : « مغيرة بن شعبه . » گفت : « اى خيانتكار ، مگر من در كار تصفيهء خيانت تو نكوشيدم ؟ » و چنان بود كه مغيره در جاهليت با گروهى همراه بود و آنها را بكشت و اموالشان برگرفت و بيامد و مسلمان شد و پيمبر گفت : « اسلام را پذيرفتم و اما مال حاصل خيانت است و حاجت بدان نداريم . » عروه در كار ياران پيمبر دقيق شده بود و مىگفت : « به خدا وقتى پيمبر آب دهان مىانداخت يكيشان آن را به دست مىگرفت و به صورت و پوست خود مىماليد و چون فرمانى مىداد در انجام آن به هم پيشى مىگرفتند و چون وضو مىگرفت براى گرفتن آب وضوى او كارشان به كشمكش مىرسيد ، وقتى پيش او سخن مىكردند آهنگشان ملايم بود و از روى تعظيم خيره در او نمينگريستند . » وقتى عروه پيش ياران خويش برگشت گفت : « اى قوم به خدا به دربار شاهان رفتهام ، دربار كسرى و قيصر و نجاشى را ديدهام اما هيچيك از پادشاهان به نزد كسانش چون محمد در ميان ياران خويش بزرگ و عزيز نبوده ، اينك كه روشى عاقلانه به شما عرضه كرده بپذيريد . » پس از آن يكى از مردم كنانه به قرشيان گفت : « بگذاريد من نيز سوى محمد روم . » گفتند : « برو . » و چون به نزديك محمد و ياران وى رسيد ، پيمبر گفت : « اينك فلانى مىرسد . وى از طايفه ايست كه قربانى را مهم مىشمارند قربانيها را رها كنيد . » و قربانيها را رها