محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1092

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيمبر بود ، پيمبر به او گفت مسلمان شود و پردگى شود ، اما ريحانه گفت : « اى پيمبر خدا ، مرا در ملك خويش نگهدارى براى من و تو آسانتر است . » و همچنان بر يهود ديگرى باقى ماند و پيغمبر از او كناره گرفت و آزرده خاطر بود . يك روز كه با ياران خود نشسته بود از پشت سر صداى پايى شنيد و گفت : « اينك ثعلبة بن سعيه آمده به من مژده دهد كه ريحانه مسلمان شد . » و هماندم ثعلبه بيامد و گفت : « اى پيمبر خداى ريحانه اسلام آورد . » و پيمبر از اين خبر خوشدل شد . عايشه گويد : آنگاه سعد دعا كرد و گفت : « خدايا جهاد با قومى را كه پيغمبر ترا دروغزن شمرده‌اند خوش دارم ، اگر باز هم پيمبر تو با قرشيان جنگى دارد مرا نگهدار و اگر جنگ ميان پيمبر و قرشيان به سر رسيده مرا پيش خود ببر . » و زخم وى بگشود و پيمبر در خيمه اى كه در مسجد براى او به پا داشته بود به بالينش رفت . گويد : پيمبر و ابو بكر و عمر به بالين وى حضور داشتند ، قسم به خدايى كه جان محمد به فرمان اوست در اطاق خودم گريهء ابو بكر را از گريهء عمر مىشناختم . از عايشه پرسيدند : « پيمبر چه مىكرد ؟ » گفت : « چشم وى بر هيچكس نمىگريست ، وقتى غمش سخت مىشد ريش خود را مىگرفت . » ابن اسحاق گويد : در جنگ خندق شش تن از مسلمانان كشته شد و از مشركان سه تن كشته شد . در جنگ بنى قريظه خلاد بن سويد كشته شد كه آسيا سنگى بر او انداختند و سرش به سختى شكست و بمرد و ابو سنان بن محصن نيز هنگام محاصره بنى قريظه بمرد و در مقبره يهودان دفن شد . و چون پيمبر از جنگ خندق باز مىگشت گفت : « پس از اين ما به جنگ قرشيان رويم و آنها به جنگ ما نيايند . » و چنين بود تا هنگامى كه خدا عز و جل مكه را براى پيمبر خويش بگشود .