محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1089
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به خدا ما را مىكشند . » و همچنان گردن يهودان را زدند تا كارشان پايان گرفت . و چون حيى بن اخطب را بياوردند حله اى فاخر به تن داشت كه همه جاى آن را دريده بود كه از تن وى برنگيرند و دستان وى را با ريسمان به گردن بسته بودند و چون پيمبر را بديد گفت : « به خدا هرگز از دشمنى تو پشيمان نيستم ، ولى هر كه شكست خورد شكست خورد . » آنگاه رو به كسان كرد و گفت : « از فرمان خدا چاره اى نيست ، مكتوبى است و تقديرى كه بر بنى اسرائيل رقم زدهاند . » آنگاه بنشست و گردنش بزدند . عايشه گويد : يك زن از بنى قريظه كه كشته شد ، پيش من بود و سخن مىكرد و مىخنديد و پيمبر در بازار مردان بنى قريظه را مىكشت و چون نام او را بگفتند گفت : « به خدا منم . » گفتم : « چه كارت دارند ؟ » گفت : « مىخواهند بكشندم . » گفتم : « چرا ؟ » گفت : « براى كارى كه كردهام . » عايشه مىگفت : « هرگز او را از ياد نمىبرم كه مىدانست او را مىكشند اما خوشدل و خندان بود . » ابن شهاب زهرى گويد : ثابت بن قيس شماس پيش زبير بن باطا رفت كه كنيهء او ابو عبد الرحمن بود ، و چنان بود كه به روزگار جاهليت ، زبير ، بر ثابت بن قيس منت نهاده بود و در جنگ بعاث او را گرفته بود و پيشانيش را تراشيده بود و رها كرده بود و چون ثابت پيش وى رفت پيرى فرتوت بود و به دو گفت : « اى ابو عبد الرحمن ، مرا مىشناسى ؟ » گفت : « چطور ممكن است ترا نشناسم . » ثابت گفت : « مىخواهى منتى را كه بر من دارى عوض دهم ؟ »