محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1081

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نماز كرد آنگاه به ما نگريست و گفت : « كى مىرود ببيند قوم دشمن چه مىكنند و باز گردد و خدا او را بهشتى كند ؟ » و كس برنخاست . پس از آن پيمبر خدا پاسى از شب را به نماز گذرانيد و باز سوى ما نگريست و همان سخنان گفت و كس از جا برنخاست . و باز پاسى از شب را به نماز گذرانيد و سوى ما نگريست و گفت : « كى مىرود ببيند قوم دشمن چه مىكنند و بازگردد ؟ » بدينسان از بازگشت او خبر مىداد « و من از خدا بخواهم كه او را در بهشت رفيق من كند ؟ » و كس از جماعت برنخاست كه ترس و گرسنگى و سرما سخت بود . و چون كس برنخاست پيمبر مرا بخواند كه جز برخاستن چاره نبود و گفت : « حذيفه ! برو و ميان قوم درآى و ببين چه مىكنند و دست به كارى مزن و پيش ما بازگرد . » گويد : من برفتم و ميان قوم درآمدم و باد و سپاه خداى در آنها افتاده بود ، ديگ و آتشى به جا نبود و خيمه اى سر پا نمىماند ، و ابو سفيان به پا خاست و گفت : « اى گروه قرشيان هر يك از شما همنشين خود را بنگرد . » و من دست كسى را كه پهلويم بود گرفتم و گفتم : « كيستى ؟ » و او گفت : « من فلان پسر فلانم . » آنگاه ابو سفيان گفت : « اى گروه قرشيان به خدا اينجا اقامتگاه شما نيست ، مركوب و چهار پا تلف شد و بنى قريظه به گفته وفا نكرد و خبرهاى ناگوار از آنها رسيد و از اين باد بليه اى داريم كه مىبينيد نه ريگ به جا مىماند و نه آتش مىسوزد و نه خيمه به پا مىماند ، حركت كنيد كه من نيز حركت مىكنم . » اين بگفت و سوى شتر خويش رفت كه عقال داشت و بر آن نشست و بزد كه شتر با يك دست بسته بر سه دست و پا برخاست و همچنان ايستاده بود كه عقال از آن برگرفتند و اگر پيمبر خدا نگفته بود كه كارى نكنم و پيش او برگردم مىتوانستم او را به تير بزنم .