محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1077
تاريخ الطبرى ( فارسي )
من ابن عرفهام » سعد گفت : « خدا صورت ترا در آتش جهنم بسوزاند . » تير به رگ دست او رسيده بود و آن را بريده بود . ابن اسحاق گويد : « اين رگ دست كه آن را اكحل گويند وقتى بريده شود پيوسته خون آيد تا صاحب آن بميرد . » سعد گفت : « خدايا مرا نميران تا دلم از انتقام بنى قريظه خنك شود . » قرظيان در ايام جاهليت هم پيمان و وابستگان وى بوده بودند . عبيد الله بن كعب بن مالك مىگفته بود تيرى كه به سعد خورد از ابو اسامهء جشمى وابستهء بنى مخزوم بود و خدا داند كه كدام يك بود . و چنان بود كه صفيه دختر عبد المطلب در فارع بود كه قلعهء حسان بن ثابت بود . صفيه گويد : « حسان با جمعى از زنان و فرزندان آنجا بود و يكى از يهودان بر ما گذشت و به دور قلعه مىگشت و بنى قريظه آهنگ جنگ داشتند و پيمان شكسته بودند و كس نبود كه در مقابل آنها از ما دفاع كند و پيمبر و مسلمانان با دشمن رو به رو بودند و اگر كسى به ما حمله مىبرد به ما نمىتوانستند پرداخت و من به حسان گفتم : « مىبينى اين يهودى به دور قلعه مىگردد و بيم دارم كه جاى بىحفاظ قلعه را به يهودان بگويد و پيمبر و ياران وى از ما به دشمن مشغولند ، پايين برو و او را بكش . » حسان گفت : « اى دختر عبد المطلب خدا گناهانت را بيامرزد تو مىدانى كه من اين كاره نيستم . » گويد : و چون حسان اين سخن گفت و دانستم كه كارى از او ساخته نيست چيزى نگفتم و چماقى برگرفتم و از قلعه فرود آمدم و يهودى را با چماق بزدم تا جان داد . و چون از كار وى فراغت يافتم به حسان گفتم : « پايين برو و لباس او را درآر كه چون مرد