محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1075
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پرداختند . در اين هنگام على بن ابى طالب با جمعى از مسلمانان برفتند و تنگناى خندق را بگرفتند و سواران قريش سوى آنها حمله بردند . و چنان بود كه عمرو بن عبد ود به روز بدر زخمى شده بود و در احد حاضر نبود و به روز خندق نشان دار آمده بود تا جاى او را بدانند . و چون او و سوارانش بايستادند على بن ابى طالب به او گفت : « اى عمرو تو با خدا پيمان كرده اى كه هر كس از قرشيان دو چيز از تو بخواهد يكى را بپذيرى ؟ » عمرو گفت : « آرى ، چنين پيمان كردهام . » على بن ابى طالب گفت : « من ترا به سوى خدا و پيمبر و مسلمانى مىخوانم . » عمرو گفت : « حاجت به اين كار ندارم . » على گفت : « پس تو را به جنگ مىخوانم . » عمرو گفت : « برادرزاده ! براى چه ؟ من دوست ندارم ترا بكشم . » على گفت : « ولى به خدا من دوست دارم ترا بكشم . » گويد : عمرو بن عبد ود به هيجان آمد و از اسب به زير آمد و آن را پى كرد ، يا اسب را براند ، و سوى على آمد و با هم درآويختند و جولان دادند و على او را بكشت و سوارانش هزيمت شدند و گريزان از خندق گذشتند و بجز عمرو دو تن ديگر كشته شدند : منبه بن عثمان كه تير خورد و در مكه جان داد و نوفل بن عبد الله بن مغيره كه هنگام عبور در خندق افتاد و او را سنگباران كردند و بانگ مىزد كه اى گروه عربان كشتنى به از اين بايد . و على پايين رفت و او را بكشت . جثهء نوفل در تصرف مسلمانان بود و قرشيان مىخواستند آن را از پيمبر بخرند و او صلى الله عليه و سلم گفت : « حاجت به جثهء او يا قيمت آن نداريم ، برويد آن را ببريد . » ابن اسحاق گويد : « عايشه ام المؤمنين در ايام خندق در قلعهء بنى حارثه بود كه از همه قلعه ها استوارتر بود و مادر سعد بن معاذ با وى در قلعه بود . »