محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1073

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون پيمبر از ماجرا خبر يافت سعد بن معاذ سالار قبيلهء اوس را با سعد بن عباده سالار خزرج و عبد الله رواحه و خوات بن جبير روانه كرد و گفت : « برويد ببينيد آنچه دربارهء اين قوم به ما گفته‌اند درست است يا نه ؟ اگر راست بود به اشاره با من بگوييد كه مردم بيمناك نشوند و اگر به پيمان باقى بودند آشكارا بگوييد . » و چون اين كسان پيش قرظيان رفتند از آنچه شنيده بودند بدترشان ديدند كه ناسزاى پيمبر بر زبان آوردند و گفتند : « ما با وى پيمان نداريم . » سعد بن عباده به آنها ناسزا گفت و آنها نيز به سعد ناسزا گفتند . سعد مردى تند بود و سعد بن معاذ به او گفت : « از ناسزا گفتن دست بدار كه آنچه ميان ما و اين قوم هست از حد ناسزا گويى افزون است . » آنگاه دو سعد و همراهان بيامدند و به پيمبر سلام كردند و گفتند : « عضل و قاره » يعنى خيانتى چنان كه عضل و قاره با ياران پيمبر خبيب بن عدى و همراهانش كرده بودند . پيمبر گفت : « الله اكبر ، اى مسلمانان خوشدل باشيد . » و بليه بزرگ شد و ترس فزونى گرفت و دشمن از بالا و زير بيامد و مؤمنان گمانهاى ناروا كردند و نفاق منافقان نمايان شد تا آنجا كه معتب بن قشير گفت : « محمد به ما وعده مىدهد كه گنجهاى كسرى و قيصر را مىخوريم اما به قضاى حاجت نمىتوانيم رفت » اوس بن قيظى در حضور مردان قوم خويش گفت : « اى پيمبر ! خانه هاى ما بىحفاظ است اجازه بده سوى محلهء خويش رويم كه بيرون مدينه است . » و چنان شد كه پيمبر بيست و چند روز ببود و مشركان اطراف وى بودند و در ميانه جز تيراندازى و محاصره برخوردى نبود . و چون مسلمانان به محنت افتادند پيمبر كس پيش عيينة بن حصن و حارث بن عوف سران غطفان فرستاد و قرار شد يك سوم حاصل مدينه را به آنها بدهد كه