محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1065
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : و زيد به خانه آمد و زنش گفت كه پيمبر آمده بود . زيد گفت : « چرا نگفتى درآيد ؟ » گفت : « گفتم درآيد ، اما نپذيرفت . » زيد گفت : « نشنيدى كه چيزى بگويد » گفت : وقتى مىرفت شنيدم كه مىگفت : تقديس پروردگار بزرگ را ، تقديس خدايى را كه دلها را دگرگون مىكند . » زيد پيش پيمبر آمد و گفت : « اى پيمبر خداى شنيدم سوى خانهء من رفته بودى پدر و مادرم فدايت چرا وارد نشدى ، اگر زينب ترا به شگفتى آورده است من از او جدا مىشوم . » پيمبر گفت : « زنت را نگهدار . » اما زيد پس از آن روز به زينب دست نيافت و هر وقت پيش پيمبر مىشد و ماجرا را به دو خبر مىداد ، پيمبر مىگفت : « زنت را نگهدار . » عاقبت زيد از زينب جدا شد و از او كناره گرفت و زينب بىمانع شد و يك روز كه پيمبر با عايشه سخن مىكرد ، پيمبر را حالت وحى گرفت و چون به خود آمد خندان بود و مىگفت : « كى پيش زينب مىرود و مژده دهد كه خدا او را به زنى به من داده است » و اين آيه را بخواند : « * ( وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ الله عَلَيْه وَأَنْعَمْتَ عَلَيْه أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ الله وَتُخْفِي في نَفْسِكَ مَا الله مُبْدِيه وَتَخْشَى النَّاسَ وَالله أَحَقُّ أَنْ تَخْشاه ، فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ في أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَكانَ أَمْرُ الله مَفْعُولًا 33 : 37 ) * » [ 1 ] يعنى : وقتى به آن كس كه خدا نعمتش داده بود و تو نيز نعمتش داده بودى گفتى جفت خويش نگهدار و از خدا بترس و چيزى را كه خدا آشكار كن آن بود در
--> [ 1 ] احزاب : 37