محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1048

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كنيم . » گفتم : « من اهل مكه را بهتر از تو مىشناسم ، وقتى شب درآيد صحن خانه ها را آب ميپاشند و آنجا مىنشينند ، من مكه را نيك مىشناسم . » گويد : و او همچنان اصرار كرد تا سوى كعبه رفتيم و هفت بار طواف برديم و دو ركعت نماز كرديم و برون شديم و به يكى از مجالس قوم گذشتيم و يكيشان مرا بشناخت و بانگ زد كه اينك عمرو بن اميه . گويد : مردم مكه به دور ما ريختند و گفتند : « به خدا عمرو براى كار خير نيامده و شرى او را اينجا كشانيده است . » اين سخن از آن رو مىگفتند كه عمرو در ايام جاهليت مردى آدم كش و شرور بود . گويد : و مكيان به تعقيب من و رفيقم برآمدند ، به دو گفتم فرار كنيم ، به خدا من از همين بيم داشتم ، به ابو سفيان دست نمىيابيم ، فرار كن . با شتاب برفتيم تا بالاى كوه رسيديم و وارد غارى شديم و شب را آنجا به سر برديم كه ما را پيدا نكردند و بازگشتند و من هنگامى كه وارد غار شدم بر در آن سنگ چيدم ، آنگاه به رفيقم گفتم : « صبر كنيم تا تعاقب كنندگان آرام شوند كه امشب و فردا تا شبانگاه ما را تعقيب مىكنند . » گويد : در غار بوديم كه عثمان بن مالك بيامد و اسب خود را مىكشيد تا به در غار ايستاد و من به رفيقم گفتم : « به خدا اگر ما را ببيند اهل مكه را خبردار مىكند . » و برون شدم و خنجر را در شكمش فرو كردم و او فريادى كشيد كه مكيان بشنيدند و سوى او آمدند و من به جاى خويش بازگشتم و به رفيقم گفتم : « آرام باش . » گويد : مردم مكه به دنبال صدا آمدند و عمرو را كه هنوز نمرده بود پيدا كردند و گفتند : « كى ترا زد ؟ »