محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1038
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وقش را در قلعه ها با زنان و كودكان به جاى گذاشت و يكيشان به ديگرى گفت : « به خدا از عمر ما اندكى مانده است ، و امروز فردا ميميريم ، بيا شمشير برداريم و به پيمبر خدا ملحق شويم شايد خدا شهادتى نصيب ما كند . » آنگاه شمشير برگرفتند و به جنگاوران پيوستند و كس خبر نداشت ، ثابت ابن وقش به دست مشركان كشته شد و حسيل بن جابر در گرما گرم جنگ به شمشير مسلمانان كشته شد و او را نشناخته بودند و حذيفه پسرش فرياد زد : « واى ، پدرم » گفتند : « به خدا او را نشناختيم » و راست مىگفتند . حذيفه گفت خدا شما را ببخشد كه ارحم الراحمين است . پيمبر مىخواست خونبهاى او را بدهد و حذيفه خونبهاى پدر را صدقهء مسلمانان كرد و حرمت وى پيش پيمبر بيفزود . عاصم بن عمرو بن قتاده گويد : يكى از انصار به نام حاطب بن اميه پسرى به نام يزيد داشت كه به روز احد زخمى شد و او را هنگامى كه جان مىداد به خانهء كسانش رسانيدند و مردم خانه فراهم آمدند و آنها كه مسلمان بودند مىگفتند : « اى يزيد ، مژده كه به بهشت مىروى . » حاطب پدر او كه پير بود و به روزگار جاهليت بزرگ شده بود ، آن روز نفاق خويش را نشان داد و گفت : « به كدام بهشت مژده اش مىدهيد ، به خدا اين پسر را فريب داديد و مرا داغدار او كرديد . » و هم او گويد : در ميان ما مردى بود كه معلوم نبود اصل وى از كجاست ، و نامش قزمان بود و هر وقت ياد وى مىرفت پيمبر مىگفت : « اهل جهنم است . » اما به روز احد با سرسختى جنگيد و بتنهايى هشت يا نه تن از مشركان را كشت كه مردى شجاع و دلير بود و چون زخمى شد از پاى درآمد او را به محل بنى ظفر بردند و كسانى از مسلمانان به دو مىگفتند : « امروز خوب جنگيدى ترا مژده باد . » قزمان گفت : « چه مژده اى من به خاطر قوم خودم جنگيدم و اگر چنين نبود