محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1023

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نمىكنيم . » ولى بيشترشان برفتند و به اردوگاه مشركان پيوستند ، و چون خالد كمى تيراندازان را بديد به سواران خود بانگ زد و حمله برد و تيراندازان را بكشت و به ياران پيمبر حمله برد . و چون مشركان حملهء سواران خويش را بديدند بانگ برآوردند و به مسلمانان حمله بردند و منهزمشان كردند و بكشتند . زبير گويد : به روز بدر پيمبر شمشيرى را كه به دست داشت نشان داد و گفت : « كى اين شمشير را مىگيرد كه حق آن را ادا كند ؟ » گويد : و من برخاستم و گفتم : « اى پيمبر خدا من مىگيرم . » پيمبر روى از من بگردانيد و بازگفت : « كى اين شمشير را مىگيرد كه به حق آن وفا كند ؟ » باز من برخاستم و گفتم : « اى پيمبر خداى من مىگيرم . » پيمبر روى از من بگردانيد و گفت : « كى اين شمشير را مىگيرد كه به حق آن وفا كند ؟ » اين بار ابو دجانه ، سماك بن خرشه ، برخاست و گفت : « من آن را مىگيرم و به حق آن وفا مىكنم ، ولى حق آن چيست ؟ » پيمبر گفت : « حق اين شمشير چنانست كه مسلمانى را با آن نكشى و با آن از مقابل كافر نگريزى . » گويد : و شمشير را به ابو دجانه داد . رسم وى بود كه چون آهنگ جنگ داشت سربندى مىبست و من با خود گفتم : « ببينم امروز چه مىكند . » و ديدم كه هر چه را جلو او مىآمد به كنار مىزد تا به نزديك زنانى رسيد كه در دامنهء كوه بودند و دف به كف داشتند و يكى از آنها شعرى به اين مضمون مىخواند : « اگر به دشمن رو كنيد شما را در آغوش مىگيريم » « و براى شما فرش مخمل مىگسترانيم . »