محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1018
تاريخ الطبرى ( فارسي )
طايفه از شما خواستند بازگردند ، و اينان بنى سلمه و بنى حارثه بودند كه مىخواستند با عبد الله ابى بازگردند ، و خدا آنها را مصون داشت و پيمبر با هفتصد كس بماند . ابن اسحاق گويد : وقتى پيمبر آهنگ برون شدن كرد گفتند : « اى پيمبر خدا ترا نابه دلخواه بيرون مىبريم و نبايد اين كار مىكرديم در مدينه بمان » پيمبر خدا گفت : « وقتى پيمبر زره پوشيد نبايد آن را درآرد تا جنگ كند » آنگاه پيمبر با هزار مرد برون شد و در « شوط » ميان راه احد و مدينه عبد الله ابن ابى بن سلول با يك سوم كسان از او جدا شد و گفت : « پيرو آنها شد و برون آمد و خلاف من كرد ، به خدا نمىدانيم چرا اينجا خودمان را به كشتن مىدهيم » و با منافقان قوم خويش كه پيرو او بودند بازگشت عبد الله بن عمرو بن حزام به دنبال آنها رفت و گفت : « اى قوم خدا را به ياد آريد و پيمبر و قوم خويش را در مقابل دشمن رها نكنيد . » گفتند : « اگر مىدانستيم كه جنگ خواهد شد شما را رها نمىكرديم ولى مىدانيم كه جنگى نخواهد شد . » و چون اصرار كردند ، عبد الله بن عمرو گفت : « كه خدايتان لعنت كند كه دشمن اوييد و ما را از شما بىنياز مىكند . » ابو جعفر گويد : « به گفتهء واقدى عبد الله بن ابى از محل شيخين با سيصد كس جدا شد و پيمبر خدا با هفتصد كس بماند . مشركان سه هزار كس بودند با دويست اسب ، و پانزده زن همراهشان بود ، هفتصد كس از آنها زره داشتند و مسلمانان يكصد زره داشتند و دو اسب كه يكى از آن پيمبر بود و يكى از ابى بردهء حارثى . » گويد : « پيمبر پس از مغرب در محل شيخين جنگاوران را سان ديد و كسانى را رد كرد كه زيد بن ثابت و ابن عمرو اسيد بن ظهير و براء بن عازب و عرابة بن اوس و ابو سعيد خدرى از آن جمله بودند . رافع بن خديج را نيز كوچك ديد و مىخواست او را رد كند اما رافع بر روى پنجهء پا ايستاد و پيمبر به او اجازه داد . سمرة بن جندب نيز اجازه يافت . »