محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1013
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد الله به من گفت : « زن را بزن . » و من شمشير كشيدم و رفتم كه او را بزنم و به ياد آوردم كه پيمبر از كشتن زن و فرزند منع كرده بود و دست از او بداشتم . آنگاه عبد الله بن عتيك به نزد ابن ابى الحقيق رفت . ابن عتيك گويد : ابن ابى الحقيق را در بالا خانه تاريك مىديدم از بس كه سپيد بود و چون او مرا با شمشير بديد متكا را جلو من گرفت كه محفوظ بماند و من پيش رفتم كه او را با شمشير بزنم اما نتوانستم ، و او را زخمى كردم . آنگاه عبد الله بن انيس بيامد و گفت : « او را بكشم ؟ » گفتم : « آرى » و عبد الله بن انيس برفت و او را بكشت . عبد الله بن انيس گويد : « آنگاه پيش ابن عتيك رفتم و راه خويش گرفتيم و زن فرياد زد : شبيخون ! شبيخون ! » گويد : و عبد الله بن عتيك از پله بيفتاد و گفت : « پايم ، پايم . » و من او را برداشتم و پايين بردم و گفتم : « راه بيفت پايت طورى نشده . » و روان شديم و يادم آمد كه كمانم را روى پله نهادهام و براى برداشتن آن بازگشتم و خيبريان را ديدم كه درهم افتادهاند و همه سخنشان اين بود كه ابن ابى الحقيق را كى كشته است ، و من نيز هر كه را مىديدم مىگفتم : « ابن ابى الحقيق را كى كشته است » گويد : پس از آن از پله بالا رفتيم و مردم در پلكان آمد و رفت مىكردند و كمان خويش را برداشتم و برگشتم و به ياران خويش پيوستم و روان شديم ، روز نهان مىشديم و شب راه مىرفتيم و چون هنگام روز نهان مىشديم يكى را به مراقب مىگماشتيم كه اگر چيزى ديد به ما اشاره كند . و چون به بيضا رسيديم من نگهبان شدم و به آنها اشاره كردم كه شتابان برفتند و من نيز به دنبالشان بودم و نزديك مدينه به آنها رسيدم ، گفتند : « چه بود ، چيزى ديدى ؟ » گفتم : « نه ولى ديدم كه خسته شدهايد و خواستم از ترس بدويد . »