محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1004

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « اى پيمبر خداى ! سخنى گفته‌ام كه ندانم انجام آن توانم يا نه ؟ » پيمبر گفت : « تكليفى بجز كوشيدن ندارى . » گفت : « اى پيمبر خدا ! ناچار بايد سخنانى بگوييم . » پيمبر گفت : « هر چه خواهى بگوى » گويد : « محمد بن مسلمه و ابو نائله سلكان بن سلامه كه برادر شيرى كعب بود و عباد بن بشر و حارث بن اوس و ابو عبس بن جبر بر كشتن كعب بن اشرف همسخن شدند ، و ابو نائله را كه شاعر بود پيش وى فرستادند كه ساعتى با او سخن كرد و شعرى خواند و پس از آن گفت : « اى ابن شرف ! من به حاجتى پيش تو آمده‌ام آن را نهان دار . » گفت : « چنين كنم . » گفت : « آمدن اين مرد بليه اى بود ، كه عربان به دشمنى ما برخاستند و بر ضد ما همسخن شدند و راهها بسته شد و نانخوران ما به سختى افتادند و همه به محنت افتاده‌ايم . » كعب گفت : « مرا پسر اشرف مىگويند ، از پيش به تو گفته بودم كه عاقبت كار چنين مىشود . » ابن نائله گفت : « خواهم كه آذوقه اى به ما بفروشى و وثيقه به تو دهيم . » كعب گفت : « فرزندان خويش را وثيقه دهيد . » گفت : « مىخواهى ما را رسوا كنى ؟ مرا يارانى هست كه همرأى منند ، مىخواهم آنها را پيش تو آرم كه آذوقه به آنها دهى و نيكى كنى و ما سلاح به وثيقهء تو دهيم » مىخواست كه وقتى كسان با سلاح پيش كعب مىشوند وى بدگمان نشود . كعب گفت : « سلاح براى وثيقه بس است . » گويد : « سلكان پيش ياران خويش بازگشت و قصه را براى آنها نقل كرد و بگفت تا سلاح برگيرند و پيش وى فراهم شوند . »