محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
966
تاريخ الطبرى ( فارسي )
حق من است كه بگويم به دور محمد جانبازى كنيم و از زن و فرزند غافل مانيم . » ابن اسحاق گويد : وقتى جوانان انصارى نسب خويش بگفتند عتبه با آنها گفت : « همسنگان بزرگواريد ولى ما هماورد از قوم خودمان مىخواهيم . » پس از آن مردم پيش آمدند و نزديك هم شدند ، پيمبر خدا گفته بود حمله نكنند تا وى فرمان دهد و اگر دشمن به آنها نزديك شد با تير برانند ، در آن هنگام پيمبر خدا در سايبان بود و ابو بكر با وى بود . ابو جعفر گويد : جنگ بدر به روز جمعه هفدهم ماه رمضان بود . » ابن اسحاق گويد : به روز بدر پيمبر صف ياران خويش را مرتب گرد و تيرى به دست داشت كه كسان را با آن برابر هم مىكرد و چون به نزد سواد بن غزيه رسيد كه از صف برون زده بود با تير به شكم وى زد و گفت : « سواد برابر بايست . » سواد گفت : « اى پيمبر ! دردم آمد خدا ترا به حق فرستاده و بايد تلافى كنم . » گويد : و پيمبر شكم خويش را بنمود و گفت : « تلافى كن » و سواد پيمبر را برگرفت و شكم وى را بوسيد . پيمبر گفت : « چرا اين كار كردى » سواد گفت : « اى پيمبر ! جنگ در پيش است و شايد كشته شوم و خواستم در اين دم آخر پوست من به پوست تو رسيده باشد . » و پيمبر براى او دعاى خير كرد . پس از آنكه پيمبر صفها را مرتب كرد سوى سايبان بازگشت و ابو بكر را نيز با خود برد و كس جز ابو بكر با پيمبر در سايبان نبود ، و پيمبر دعا مىكرد و فيروزى موعود خدا را مىخواست و مىگفت : « خدايا اگر اين گروه هلاك شود ، و ديگر