محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
955
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سخن گفت و نكو گفت . پس از آن عمرو بن خطاب برخاست و سخن گفت و نكو گفت ، پس از آن مقداد بن عمرو برخاست و گفت : « اى پيمبر خداى ، آنچه را خداى فرمان داده كار بند كه ما با توايم و چون بنى اسرائيل كه به موسى گفتند ، نخواهيم گفت كه برو همراه خدايت جنگ كن كه ما اينجا نشستهايم بلكه گوييم برو همراه خدايت جنگ كن كه ما همراه شما جنگ مىكنيم ، قسم به خدايى كه ترا به حق مبعوث كرده اگر ما را تا برك الغماد ، يعنى حبشه ، برى در مقابل آن پيكار كنيم تا بدان دست يا بى . » و پيمبر سخن خوش گفت و براى او دعاى خير كرد . عبد الله بن مسعود گويد : « مقداد را در وضعى ديدم كه به جاى وى بودن را از داشتن همه جهان بيشتر دوست داشتم وى مردى دلير بود و گونه هاى پيمبر از خشم سرخ شده بود كه مقداد پيش وى آمد و گفت : « اى پيمبر خدا خوشدل باش كه ما چنان كه بنى اسرائيل به موسى گفتند به تو نخواهيم گفت برو همراه خدايت جنگ كن كه ما اينجا نشستهايم بلكه قسم به خدايى كه ترا به حق مبعوث كرده پيش رو و پشت سر و راست و چپ تو هستيم تا فيروز شوى . » ابن اسحاق گويد : پس از آن پيمبر خداى گفت : « اى مردم ، راى دهيد . » و مقصودش انصار بودند ، از آن رو كه آنها بيشتر بودند و هم به سبب آنكه وقتى در عقبه با او بيعت كرده بودند گفته بودند : « اى پيمبر خدا ما براى حفظ تو تكليفى نداريم تا به محل ما رسى و چون آنجا رسيدى در پناه مانى و ترا چون زن و فرزند خويش حفظ مىكنيم . » پيمبر بيم داشت كه انصار يارى او را در مقابل دشمنى كه به مدينه هجوم آرد در عهدهء خويش شمارند و نبايد آنها را سوى دشمن ببرد . و چون پيمبر اين سخن بگفت ، سعد بن معاذ گفت : « اى پيمبر خدا گويى نظر با ما دارى ؟ »