محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

946

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و سجود مىكرد و مىديد كه با غلام چه مىكنند و چون مىگفت كه قرشيان آمده‌اند او را مىزدند و تكذيب مىكردند و مىگفتند : ابو سفيان و ياران او را مكتوم مىدارى و غلام از آنها خبر نداشت كه از آبگيران قريش بود ، اما وقتى او را زدند و از ابو سفيان و ياران وى پرسيدند ، گفت : « بله اين ابو سفيان است » اما كاروان از آنجا گذشته بود ، چنان كه خداوند عز و جل فرمايد : « * ( إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَهُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى وَالرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ ، وَلَوْ تَواعَدْتُمْ لَاخْتَلَفْتُمْ في الْمِيعادِ ، وَلكِنْ لِيَقْضِيَ الله أَمْراً كانَ مَفْعُولًا 8 : 42 ) * » [ 1 ] يعنى : هنگامى كه شما بر كناره نزديك بوديد و آنها بر كناره دور بودند و كاروان دور از شما بود اگر وعده كرده بوديد در ( وصول به ) ميعادگاه اختلاف مىيافتيد ( و به موقع نمىرسيديد ) ولى ( چنين شد ) تا خدا كارى را كه انجام شدنى بود ، به پايان برد . « و چنان بود كه وقتى غلام مىگفت قرشيان آمده‌اند ، او را مىزدند و چون مىگفت : « اين ابو سفيان است » دست از او باز مىداشتند و چون پيمبر رفتار آنها را بديد از نماز چشم پوشيد و گفت : « قسم به آنكه جان من به فرمان اوست وقتى راست گويد او را مىزنيد و چون دروغ گويد دست از او باز مىداريد . » گفتند : « مىگويد كه قرشيان آمده‌اند ، » گفت : « راست مىگويد : قريش براى حفظ كاروان خويش آمده‌اند » « آنگاه غلام را بخواست و از او پرسش كرد و او از قريش خبر داد و گفت : « از ابو سفيان خبر ندارم » پيمبر پرسيد : « شما قرشيان چند است . » غلام گفت : « نمىدانم ، خيلى زيادند . » گويند : پيمبر پرسيد : « پريشب كى به آنها غذا داد ؟ » و غلام يكى را نام

--> [ 1 ] انفال : 42