محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

938

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيمبر برفت و او را ديد كه ردا از پشتش افتاده و خاك آلود شده و خاك از پشت او پاك مىكرد و مىگفت : « ابو تراب برخيز » به خدا ، هيچ نامى را مانند اين دوست نداشت . ابو جعفر گويد : در همين سال چند روز مانده به آخر صفر على بن ابى طالب عليه السلام فاطمه رضى الله عنها را به زنى گرفت . و هم ابو جعفر طبرى گويد : كه چون پيمبر از تعقيب كرز بن جابر فهرى به مدينه بازگشت ، و اين در ماه جمادى الاخر بود ، در ماه رجب عبد الله بن جحش را با گروهى از مهاجران فرستاد كه كس از انصار با آنها نبود . در روايت زهرى و يزيد بن رومان از عروة بن زبير چنين آمده ، ولى به گفتهء واقدى پيمبر عبد الله بن جحش را با دوازده كس از مهاجرات فرستاد ، و هم در روايت آنهاست كه پيمبر نامه اى براى عبد الله بن جحش نوشت و گفت كه در آن ننگرد تا دو روز راه بسپرد ، پس از آن نامه را بيند و مضمون آن را كار بندد و هيچكس از ياران خويش به دلخواه به كار نگيرد . و چون عبد الله دو روز راه سپرد نامه را باز كرد و بخواند كه چنين نوشته بود : « وقتى نامه مرا بديدى تا وادى نخله ميان مكه و طايف برو و مراقب قرشيان باش و از اخبار آنها به دست آر . » و چون عبد الله نامه را بخواند گفت : « اطاعت مىكنم » و به ياران خويش گفت : « پيمبر به من فرمان مىدهد كه سوى نخله روم و مراقب قرشيان باشم و خبرى از آنها به دست آرم ، و گفته كه هيچكس از شما را نا به دلخواه نبرم ، هر كس رغبت شهادت دارد بيايد و هر كه خوش ندارد بازگردد ، اما من به فرمان پيمبر خدا را كار مىبندم . » عبد الله برفت و همه يارانش با او برفتند و هيچكس باز نماند و به راه حجاز برفت تا بالاى فرع به معدنى رسيد و سعد بن ابى وقاص و عتبة بن غزوان شترى را كه به نوبت بر آن سوار مىشدند گم كردند و به جستجوى آن باز ماندند و عبد الله بن