محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
914
تاريخ الطبرى ( فارسي )
رفتند و او ، يعنى پيمبر ، نرفته بود و آيهء قتال نازل نشده بود ، ابو بكر از او اذن هجرت خواست و پيمبر گفت : « منتظر من باشد شايد به من نيز اذن هجرت داده شود . » و ابو بكر دو شتر خريده بود و آماده شده بود كه با ياران پيمبر سوى مدينه رود ، و چون پيمبر گفت منتظر بماند و خبر داد كه از خداوند اميد اذن هجرت دارد ، دو شتر را نگهداشت و علف داد تا چاق شد ، و در انتظار مصاحبت پيمبر خداى بود ، و چون هجرت پيمبر به تاخير انجاميد ، ابو بكر به دو گفت : « اميدوارى كه اذن هجرت به تو داده شود ؟ » پيمبر گفت : « آرى » و ابو بكر همچنان منتظر ماند . عايشه گويد : هنگام نيمروز كه من و اسما خواهرم در خانه بوديم پيمبر بيامد و هر روز اول روز يا آخر روز به خانهء ما مىآمد و چون ابو بكر ديد كه پيمبر نيمروز آمده گفت : « اى پيمبر خدا ، قطعا كار تازه اى هست . » و چون پيمبر به خانه درآمد به ابو بكر گفت : « اينجا را خلوت كن . » ابو بكر گفت : « خبرچين نداريم ، و دو دختر من اينجا هستند . » پيمبر گفت : « اذن رفتن به مدينه به من داده شد . » ابو بكر گفت : « در مصاحبت تو باشم ؟ » پيمبر گفت : « آرى در مصاحبت من باشى . » ابو بكر گفت : « يكى از دو شتر را بگير » و اين همان دو شتر بود كه براى سفر آماده كرده بود و يكى را به پيمبر داد و گفت : « براى سوارى بگير . » پيمبر گفت : « آن را با پرداخت قيمت مىگيرم . » گويد : « و چنان بود كه عامر بن فهيره از كنيززادگان ازد ، از آن طفيل بن عبد الله بود كه برادر مادرى عايشه بود و چون عامر بن فهيره مسلمان شد و مملوك بود ، ابو بكر او را بخريد و آزاد كرد و مسلمانى ثابت قدم بود . و چون پيمبر و ابو بكر برون شدند ابو بكر گوسفندانى داشت و عامر بن فهيره را با گوسفندان به غار ثور پيش پيمبر