محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
799
تاريخ الطبرى ( فارسي )
چون به مدينه رسيد بر عمرو بن زيد بن لبيد خزرجى فرود آمد و دختر وى سلمى را بديد . اما طبق روايت ابن اسحاق سلمى دختر زيد بن عمرو بن لبيد بن حرام بن حداس بن جندب بن عدى بن نجار بود ، و هاشم فريفتهء او شد و سلمى را از پدرش خواستگارى كرد و او را به زنى گرفت ، و پدر سلمى شرط كرد كه وى به وقت بار نهادن ميان كسان خود باشد . و هاشم از آن پيش كه بر زن خويش درآيد برفت و چون از شام بازگشت ، زن خويش را بديد كه از او بار گرفت ، پس از آن هاشم با زن خود به مكه رفت و چون بار نهادن وى نزديك شد او را پيش كسانش برد و سوى شام رفت و در غزه بمرد . و سلمى عبد المطلب را بياورد كه هفت يا هشت سال در مدينه ببود ، پس از آن يكى از مردم بنى الحارث بن عبد مناف از يثرب مىگذشت و كودكانى را ديد كه تيراندازى مىكردند و چون شيبه به هدف مىزد مىگفت : « من پسر هاشمم ، من پسر سالار بطحايم . » و حارثى به دو گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « من شيبه پسر هاشم بن عبد منافم . » و چون مرد حارثى به مكه آمد مطلب را ديد كه در حجره نشسته بود و به دو گفت : « ميدانى كه من به يثرب كودكانى ديدم كه تيراندازى همى كردند و در آن ميان كودكى بود كه چون به هدف مىزد مىگفت : « من پسر هاشمم ، من پسر سالار بطحايم . » مطلب گفت : « به خدا پيش كسان خويش نروم تا او را بيارم . » و مرد حارثى به دو گفت : « اينك شتر من آماده است ، سوار شو و برو . » آنگاه مطلب بر شتر او نشست و شبانگاه به يثرب رسيد و پيش بنى عدى بن نجار رفت و كودكانى را ديد كه با گويى بازى مىكردند و برادرزادهء خويش را