محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
897
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اسعد بن حضير نيزه كوتاه خويش را برگرفت و سوى آنها رفته و چون اسعد بن زواره او را بديد به مصعب گفت : « اين سالار قوم خويش است كه مىآيد ، در كار خدا با وى صريح باش . » مصعب گفت : « اگر بنشيند با وى سخن مىكنم . » گويد : « و اسيد بايستاد و ناسزا گفتن آغاز كرد ، گفت : چرا آمدهايد كه ضعيفان ما را بفريبيد ، اگر مىخواهيد زنده بمانيد از اينجا برويد . » مصعب به دو گفت : « بنشين و گوش بده ، اگر خواستى چيزى را بپذير و اگر نخواستى نپذير . » اسيد گفت : « سخن به انصاف گفتى و نيزه كوتاه خويش را به زمين فرو كرد و بنشست . » مصعب از اسلام با وى سخن كرد و قرآن خواند . مصعب و اسعد گفته بودند : « به خدا از آن پيش كه سخن گويد از گشاده رويى وى اسلام را در چهره اش ديديم . » كمى بعد گفت : « اين چه خوب و دلپسند است ، وقتى بخواهيد به اين دين بگرويد چه مىكنيد ؟ » گفتند : « بايد غسل كنى و جامه پاكيزه كنى آنگاه شهادت حق بگويى و دو ركعت نماز كنى . » گويد : « اسيد بپاخاست و غسل كرد و جامهء پاكيزه كرد و شهادت حق بگفت و دو ركعت نماز كرد و با مصعب و اسعد گفت : اينجا مردى هست كه اگر پير شما شود هيچكس از مردان قوم وى مخالفت او نكند او سعد بن معاذ است كه هم - اكنون وى را پيش شما مىفرستم . » آنگاه اسيد نيزهء خويش برگرفت و پيش سعد و كسان وى رفت كه در مجلس خويش بودند و چون سعد بن معاذ وى را از دور بديد گفت : « به خدا قسم اسيد بن حضير