محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

461

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« نام تو چيست ؟ » گفت : « بخت نصر . » اسرائيلى به غلامان خويش گفت تا وى را بر دارند و پيش خود برد و پرستارى كرد تا شفا يافت و جامه پوشيد و روزى داد . آنگاه اسرائيلى اعلام كرد كه قصد رحيل دارد و بخت نصر بگريست و اسرائيلى گفت « گريهء تو از چيست ؟ » گفت : « از آن مىگريم كه با من آن همه نيكى كردى و چيزى ندارم كه ترا عوض دهم » . اسرائيلى گفت « چيز ساده اى هست كه اگر به پادشاهى رسيدى از من دريغ ندارى . » و بخت نصر به دنبال او مىرفت و مىگفت « مرا مسخره مىكنى ؟ » مانعى نمىديد كه درخواست او را بپذيرد اما اعتقاد داشت كه او را مسخره مىكند . اسرائيلى بگريست و گفت : « مىدانم كه چرا از قبول درخواست من سرباز مىزنى كه خداى عز و جل مىخواهد قضاى خويش را به سر برد كه در كتابى ثبت شده و روزگار كار خود را مىكند . » و چنان شد كه صيحون پادشاه پارسى بابل گفت : چه مىشد اگر طليعه اى به شام مىفرستاديم . گفتند : « چه زيان دارد كه بفرستى . » گفت : « چه كسى را در نظر داريد » ؟ گفتند : « فلانى . » و صيحون آن مرد را بفرستاد و يكصد هزار سكه به او داد و بخت نصر در مطبخ وى بود و فقط براى خوردن به آنجا مىرفت و چون طليعه دار به شام رسيد ديد كه آنجا بيش از همه جا اسب و مرد دلير دارد و آشفته خاطر شد و چيزى نپرسيد . و بخت نصر در مجالس مردم شام همى رفت و مىگفت : « چرا شما به جنگ بابل نمىرويد اگر برويد خزانهء آن آسان به دست شما افتد » .