محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
372
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مانده بودند گفتند : « اينان از ما دور انديشتر بودند ، اگر ما نيز چون آنها بيرون رفته بوديم تلفات نداده بوديم و اگر بار ديگر طاعون بيايد با آنها بيرون شويم . » و بار ديگر طاعون بيامد و آنها فرارى شدند و سى و چند هزار كس بودند كه به همان مكان فرود آمدند كه دره اى وسيع بود و فرشته اى از پايين دره ندا داد و فرشته ديگر از بالاى دره ندا داد كه بميريد . و همگى بمردند و پيكرهاشان بپوسيد و حزقيل پيمبر بر آنها گذر كرد و چون پيكرهاى پوسيده را بديد بايستاد و در كارشان انديشه كرد و وحى آمد كه اى حزقيل مىخواهى به تو بنمايانم كه چگونه آنها را زنده مىكنم ؟ گفت : آرى ، و از قدرت خداى در هلاكت آنها به شگفت آمده بود . آنگاه وحى آمد كه ندا بده ، و او ندا داد كه اى استخوانها به فرمان خداى فراهم شويد ، و استخوانها به سوى همديگر به پرواز آمد و پيكرهاى استخوانى شد ، سپس خدا وحى كرد كه ندا بده اى استخوانها به فرمان خداى گوشت بپوشيد ، و گوشت و خون و جامه ها كه به هنگام مرگ داشته بودند ، بر آن نمودار شد پس از آن گفته شد ندا بده و او ندا داد : اى پيكرها به فرمان خدا برخيزيد و همه برخاستند . از مجاهد روايت كردهاند كه وقتى مردگان برخاستند گفتند : « سبحانك ربنا و بحمدك لا إله الا انت . » و پيش قوم خويش بازگشتند و آثار مرگ بر چهرهء آنها نمودار بود و هر جامه كه مىپوشيدند چون كفن خاك آلود مىشد آنگاه در مدت مقدر بمردند . سالم نصرى گويد : روزى عمر نماز مىكرد و دو يهودى پشت سر وى بودند و يكيشان به ديگرى گفت : « اين همانست ؟ » و چون عمر نماز بكرد گفت : « اين سخن كه گفتيد اين همانست چه بود ؟ » گفتند : « ما در كتاب موسى يافتهايم كه كسى بيايد كه وى را نيز معجز حزقيل دهند كه به اذن خدا مردگان زنده كرد . »