محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
420
تاريخ الطبرى ( فارسي )
داشت و وقتى كه مرگش نزديك بود به بيت المقدس در آمد و چنان بود كه هر روز درختى در آنجا مىروييد و سليمان پيش درخت مىشد و مىپرسيد : نام تو چيست ؟ و درخت پاسخ مىداد كه نامم چنين و چنان است و سليمان مىپرسيد : براى چه روييده اى ؟ و درخت پاسخ مىداد : براى فلان و فلان روييدهام و مىگفت تا آن را بر آرند و اگر براى كشتن روئيده بود بكارند و اگر براى دوا روييده بود براى دوا به كار برند ، و درختى بروييد كه خروبه نام داشت و چون پرسيد : براى چه روييده اى ؟ پاسخ داد : براى خراب كردن اين مسجد و سليمان با خود گفت : خدا اين مسجد را در زندگى من خراب نميكند مرگ من و خراب بيت المقدس از تو است . و آن را بكند و در باغى كه داشت بكاشت ، آنگاه به محراب در آمد و به نماز ايستاد و بر - عصايى تكيه داشت و بمرد و شيطانها ندانستند و همچنان براى او كار مىكردند و بيم داشتند كه در آيد و عقوبتشان كند . گويد و چنان بود كه شيطانها به دور محراب فراهم شدند و محراب از پيش و پس سوراخها داشت و شيطانى كه مىخواست ممتاز باشد مىگفت اگر از اين سو بروم و از آن سو در آيم چابك باشم و يكى از شيطانها در آمد و بگذشت و اگر شيطانى در محراب سليمان را مىديد آتش مىگرفت و آن شيطان بگذشت و صدايى از سليمان نشنيد و بار ديگر رفت و صدايى نشنيد و بار ديگر رفت و در خانه بايستاد و نسوخت و سليمان را ديد كه مرده افتاده بود و برون شد و كسان را خبر داد كه سليمان مرده است و در بگشودند و او را برون آوردند و ديدند كه عصاى او را موريانه خورده بود و ندانستند از كى مرده است و موريانه را بر عصا نهادند كه يك روز و يك شب آن را بخورد و از روى آن حساب كردند و بدانستند كه از يك سال پيش مرده است و مردم يقين كردند كه جنيان غيب ندانند كه اگر غيب مىدانستند پس از مرگ سليمان به كار وى نمىپرداختند . گويد پس از آن شيطانها به موريانه گفتند اگر غذا خوردى بهترين غذا براى تو