محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

412

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند : « ندانيم . » آنگاه شيطانها را خواست و گفت : « اين را با چه توان سترد ؟ » گفتند : « با تيغ » گفت : « تيغ ساق زن را ببرد . » و جنيان بكوشيدند تا نوره براى او ساختند . ابن عباس گويد : اين نخستين بار بود كه نوره به كار رفت . آنگاه سليمان بلقيس را به زنى گرفت . از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه وقتى فرستادگان بلقيس پيش وى باز گشتند و سخنان سليمان را با وى بگفتند گفت : « به خدا دانم كه او پادشاه نباشد و ما را ياراى وى نيست و با وى مقابله نتوان كرد . » و كس پيش سليمان فرستاد كه من با شاهان قوم خويش سوى تو مىآيم كه به بينم كار تو چيست و دينى كه به آن مىخوانى چگونه است آنگاه بگفت تا تخت وى را كه از طلا بود و مرصع به ياقوت و زمرد و مرواريد ، در خانه اى نهادند كه هفت در پياپى داشت و درها را قفل زد و چنان بود كه زنان خدمت وى مىكردند و ششصد زن به خدمت داشت و به جانشين خويش گفت : « تخت را حفظ كن كه كس نزد آن نرود و آن را نبيند تا من بيايم و با دوازده هزار سالار از شاهان يمن به راه افتاد كه هر سالار هزاران كس همراه داشت و سليمان جنيان را فرستاده بود كه هر روز و شب مسير بلقيس را به دو خبر دهند و چون نزديك شد همه جن و انس فرمانبر خويش را فراهم آورد و گفت : « كدامتان پيش از آنكه قوم بلقيس بيايند تخت وى را پيش من توانيد آورد ؟ » گويد : بلقيس اسلام آورد و اسلام وى نكو شد . گويند : وقتى بلقيس مسلمان شد و سليمان از كار وى فراغت يافت گفت : « يكى از مردم قومت را انتخاب كن تا تو را به زنى او دهم . گفت : « اى پيمبر خدا كسى چون من كه چنان شاهى و قدرت داشته‌ام زن مردان شود ! »