محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

756

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نعمان دو روز آنها را نگهداشت سپس به خسرو نوشت كه آنكه شاه مىخواهد به نزد من نيست و به زيد گفت : « به نزد شاه عذر شايسته بگوى . » و چون به نزد خسرو بازگشتند زيد به فرستاده گفت : « آنچه شنيدى با شاه بگوى كه من جز سخن تو نگويم و به خلاف تو نروم . » و چون پيش خسرو شدند زيد گفت : « اينك نامهء وى ، و نامه را بخواند . » خسرو گفت : « پس آنچه به من گفتى چه بود ؟ » زيد گفت : « گفته بودم كه زن به ديگران ندهند ، و اين از تيره روزى آنها است كه گرسنگى و برهنگى را بر سيرى و پوشيدگى برگزيده‌اند و باد سموم را از خوشيهاى ديار تو و بهتر دانند و آن را زندان شمارند . از اين فرستاده كه با من بود بپرس كه چه گفت كه من شاه را گرامىتر از آن مىدانم كه گفتهء او را به زبان آرم » خسرو از فرستاده پرسيد : « چه گفت ؟ » فرستاده گفت كه نعمان : « مگر گاوان سواد او را بس نيست كه به طلب زنان ما بر آمده است ؟ » و خسرو به سختى خشمگين شد و اين سخن در دل وى كارگر افتاد ولى گفت : « بسيار بنده كه بدتر از اين گويد و آنگاه توبه كند » و اين سخن شايع شد و به نعمان رسيد ، و خسرو ماهها چيزى نگفت و نعمان انتظار مىبرد تا نامهء خسرو به دو رسيد كه بيا كه شاه را به تو نياز است . و چون نامه به نعمان رسيد سلاح خويش برگرفت و آنچه توانست برداشت و به كوهستان طى رفت از آن رو كه فرعه دختر سعد بن حارثة بن لام زن وى بود و پسر و دخترى براى او آورده بود و نيز زينب دختر اوس بن حارثه زن وى بود از اين رو سوى قبيله طى رفت كه او را مقر دهند و حمايت كنند ، اما نپذيرفتند و گفتند : « اگر خويشاوند نبودى با تو پيكار مىكرديم چه لازم كه خسرو را دشمن خويش كنيم . » و هيچكس نعمان را نپذيرفت بجز بنى رواحة بن سعد كه گفتند : « اگر خواهى