محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
751
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فرستادند تا نامه را از راه بگرفتند و پيش نعمان بردند كه بخواند و سخت به خشم آمد و كس پيش عدى فرستاد كه ترا به خدا پيش من آى كه سخت به ديدار تو مشتاقم ، و او به در خسرو بود و اجازه خواست و خسرو اجازه داد و چون پيش نعمان رسيد بى درنگ او را به زندان افكند و هيچكس پيش او نيارست رفت و عدى در زندان شعر مىگفت و نخستين شعرى كه در زندان گفت به اين مضمون بود : « كاش از شاه خبر داشتم » « و خبر را به دنبال پرسش توان يافت . » و اشعار بسيار گفت . و چون شعرى مىگفت و نعمان مىشنيد از زندانى كردن وى پشيمان مىشد و كس مىفرستاد و وعده مىداد ، اما بيم داشت كه اگر او را رها كند حادثه انگيزد . و عدى شعرى گفت بدين مضمون : « بيدار شدم و ابرى بديدم كه برقها داشت » « كه از سر كوه بالاتر مىرفت . » و هم او گفت : « شبى دراز و تاريك دارم » تا آخر و نيز گفت : « شبها و روزها به دراز كشيد » تا آخر و چون از تضرع در ماند اشعارى گفت و به نعمان فرستاد و از مرگ ياد كرد و پادشاهان سلف را به ياد وى آورد ، كه چنين آغاز مىشد : « آيا وداع صبحگاهان باشد يا شبانگاه » كه قصيده اى دراز بود . گويد : و نعمان به آهنگ بحرين برون شد و يكى از غسانيان بيامد و از حيره هر چه خواست برگرفت و او را غارتگر حيره گفتند . و كاسهء معروف پسر نعمان را بسوخت . و عدى شعرى گفت به اين مضمون : « آتشى برخاست كه دو سوى حيره را بسوخت » « و تو به گردش و سفر سرگرم بودى . »