محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
746
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نگهبانان چنان كرد و چون آن ساعت در آمد همان مرد بالاى سر خسرو ايستاده بود و عصايى به دست داشت و مىگفت : « اى خسرو پسر هرمز من فرستادهء خدايم كه مسلمان شوى مسلمان شو كه براى تو بهتر است . » و خسرو در او نگريست و پاسخ نداد و او برفت . گويد : و خسرو سالار نگهبانان را پيش خواند و گفت : « مگر ترا فرمان ندادم كه كس به نزد من نشود ؟ » سالار نگهبانان گفت : « اى پادشاه به خدا از طرف ما كسى به نزد تو در نيامد ، بنگر از كجا آمده ؟ » گويد : و چون سال ديگر درآمد كس پيش نگهبانان و سالارشان فرستاد كه امشب مرا در ميان گيريد و هيچ من يا مرد در نيايد . و چنان كردند و چون آن ساعت بيامد آن مرد بر خسرو ايستاده بود و مىگفت : « اى خسرو پسر هرمز من فرستادهء خدايم كه مسلمان شوى ، مسلمان شو كه براى تو بهتر است . » اين را سه بار گفت و خسرو به دو نگريست و پاسخ نداد . سپس آن مرد گفت : « اى خسرو سخن مرا نپذيرفتى به خدا سوگند كه ترا بشكند چنان كه من اين عصا را بشكنم . » آنگاه عصا را بشكست و برون شد . و خسرو نگهبانان را پيش خواند و گفت : « مگر فرمان نداده بودم كه امشب از زن و مرد كس پيش من نشود ؟ » نگهبانان گفتند : « از جانب ما كس به نزد تو نشد . » گويد : طولى نكشيد كه پسرش بر او تاخت و او را بكشت . از حوادث روزگار خسرو حكايت قوم ربيعه بود و سپاهى كه براى جنگ آنها فرستاد و در ذى قار رو به رو شدند . گويند : چون پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم خبر يافت كه قوم ربيعه سپاه خسرو را بشكستهاند گفت : « اين نخستين انتقام است كه عرب از عجم گرفت و به سبب من