محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

742

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آن گروه برون شدند و در كار وى بنگريستند ، اطراف آسمان گرفته بود و زمين تاريك مىنمود و در علم خويش فرو مانده بودند و جادوى جادوگر و كاهنى كاهن و نجوم منجم به كار نبود . سايب شب تاريك را بر تپه اى به سر كرد و بديد كه از سوى حجاز برقى جست و اوج گرفت تا به مشرق رسيد و صبحگاهان به زير پاى خويش نگريست و باغى سبز ديد و با خود گفت : اگر آنچه مىبينم راست باشد از حجاز پادشاهى در آيد كه به مشرق رسيد و زمين از او سر سبز شود . و چون كاهنان و منجمان فراهم شدند و قصه بگفتند و سايب نيز آنچه ديده بود بگفت ، با هم گفتند : « به خدا علم شما از كار نيفتاده مگر به سبب چيزى كه از آسمان است و آن پيمبرى است كه مبعوث شده يا مبعوث شود ، و اين پادشاهى بگيرد و بشكند و اگر خبر زوال پادشاهى خسرو را با وى بگوييد شما را بكشد ، پس سخنى بياريد كه با وى بگوييم و بليه را تا مدتى پس اندازيم . » آنگاه پيش كسرى شدند و گفتند : « اين كار را بديديم و بدانستيم كه منجمان تو كه طاق پادشاهى را بر حساب آنها بنا كرده اى و بند دجله كور را ساخته اى بناى حساب به طالع منحوس داشته‌اند و چون شب و روز بگشته طالع منحوس به جاى خويش آمده و چيزى كه بر آن بنيان شده و به ويرانى گراييده اينك ما حساب ديگر كنيم كه بنيان بر آن نهى و از ويرانى بر كنار ماند . » آنگاه حسابى براى او بكردند و گفتند : « بناى خويش بر آن بنيان كن » و هشت ماه در ساختن بند دجله كار كرد و در اين كار چندان مال خرج كرد كه كس اندازهء آن ندانست و چون به سر رفت گفت : « بر ديوار بند نشينم ؟ » گفتند : « آرى . » و بفرمود تا فرش و بساط بگسترانند و گل بيفشانند ، و مرزبانان را بگفت تا فراهم آيند و بازيگران بيامدند و برون شد و بر بند نشست و در آن حال بود كه