محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

723

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« وقتى اسير بودند و همگى زبون بودند ، » « در دل مشقر در زمين تاريك » « و از پس سختى به جايى راه نداشتند . » « شاه گفت : يكصد تن از آنها را رها كنم ، » « و يكصد تن را از اسارت آزاد كرد ، » « و همگى از بند رهايى يافتند » « و به زور فصح آنها را وسيلهء تقرب كرد . » « و به سبب كار خويش از خداوند اميد داشت » « ولى وقتى سخنگوى آنها سخن كند ، » « اين نعمت را به ياد نيارند . » گويد : چون مرگ وهرز در رسيد ، و اين در اواخر پادشاهى انوشيروان بود ، كمان خويش را با تيرى بخواست و گفت : « مرا بنشانيد و او را بنشانيدند » و تيرى بينداخت و گفت : « بنگريد هر كجا تير افتاد گور من آنجا كنيد . » و تير پشت دبر افتاد و همان كليساست كه نزديك نعم است و اكنون مقبره وهرز نام دارد . و چون كسرى از مرگ وهرز خبر يافت يكى از چابكسواران خويش را سوى يمن فرستاد كه زين نام داشت . وى جبارى افراطگر بود و كسرى او را از كار برداشت و مروزان را به جايش گماشت و در يمن ببود و فرزند آورد و فرزند وى بزرگ شد . آنگاه كسرى انوشيروان در گذشت و مدت پادشاهى وى چهل و هشت سال بود .