محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

399

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چنان مىناليد كه بيم بود بندهاى وى از هم جدا شود و تا وقتى همهء آب را مىنوشيد ظرف از اشك وى پر شده بود ، گويند اشك داود برابر اشك همه خلايق بود و اشك آدم برابر اشك داود و اشك همهء خلايق بود گويد : روز رستاخيز داود بيايد و گناه وى بر كف دستش نوشته باشد گويد : پروردگارا گناه من ! گناه من ! مرا پيش ببر . و او را پيش آرند و آرام نگيرد و گويد : پروردگارا مرا وا پس بر . و چون وا پس رود آرام نگيرد . انس بن مالك گويد : از پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم شنيدم كه فرمود : « وقتى داود پيغمبر به زنى نگريست و او را بخواست ، گروهى از بنى اسرائيل را به پيكارى فرستاد و به فرمانده گروه گفت وقتى دشمن نزديك شد فلانى را پيش روى صندوق بدار . در آن روزگار بنى اسرائيل از صندوق فيروزى مىجستند و هر كه پيش روى صندوق بود نبايد باز گردد تا كشته شود يا سپاه بشكند و شوهر آن زن كشته شد و دو فرشته بر داود نازل شدند و قصهء او را بگفتند و او بدانست و به سجده رفت و چهل شب به سجده بود تا از اشك وى سبزه روييد و زمين پيشانى وى را بخورد و در سجدهء خويش مىگفت : پروردگارا داود گناهى كرده از وسعت مشرق و مغرب بزرگتر ، پروردگارا اگر بر ضعف داود رحم نيارى و گناهش نبخشى گناه او قصهء آيندگان شود . و پس از چهل شب جبرئيل بيامد و گفت : اى داود خداوند عز و جل گناه ترا بخشيد . « داود گفت : دانم كه خداى تواند گناه مرا ببخشد اما اگر به روز رستاخيز فلانى بيايد و گويد پروردگارا داود خون مرا ريخته . چه شود ؟ « جبرئيل گفت : از پروردگار تو نپرسيدم و اگر خواهى بپرسم . « داود گفت : بپرس . « گويد : جبرئيل بالا رفت و داود به سجده افتاد و چندان كه خدا خواست در سجده بود . آنگاه جبرئيل بيامد و گفت : اى داود از خدا پرسيدم و گفت به داود