محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

720

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از هشام بن محمد كلبى روايت كرده‌اند كه وهرز اموال و تحفه ها را از يمن سوى كسرى فرستاد و چون به ديار تميم رسيد صعصعة بن ناجية بن عقال مجاشعى بنى تميم را دعوت كرد كه بر كاروان تازند اما نپذيرفتند ، و چون به ديار بنى - يربوع رسيد آنها را دعوت كرد و جرئت نياوردند و او گفت : « اى بنى يربوع مىبينم كه اين كاروان به ديار بكر بن وائل گذر كند و بر آن بتازند و از آن براى جنگ شما كمك گيرند . » و چون بنى يربوع اين سخنان بشنيدند كاروان را غارت كردند و يكى از مردم بنى سليط كه نطف نام داشت خورجينى به دست آورد كه جواهر در آن بود و اين سخن مثل شد كه گنج نطف به كف آورد . و صعصعه سبدى به دست آورد كه در آن شمش نقره بود و مردم كاروان به يمامه شدند و پيش هوذة بن على حنفى رفتند كه جامه پوشيد و توشه داد و با آنها برفت تا به نزد كسرى شد . هوذه جمال و فصاحتى داشت و كسرى فريفتهء او شد و رفتار وى را با مردم كاروان به خاطر آورد و رشتهء مرواريدى بخواست و به سر او بست و قباى ديبا پوشانيد و جامه هاى بسيار داد از اين رو وى را هوذهء تاجدار گفتند . كسرى به دو گفت : « اينان كه چنان كردند از قوم تواند ؟ » هوذه گفت : « نى . » گفت : « ميان شما صلح هست ؟ » پاسخ داد : « ميان ما مرگ هست . » گفت : « به مقصود رسيدى » و در دل گرفت كه سپاه سوى بنى تميم فرستد به دو گفتند : « ديارشان بسيار سخت است و همه صحراها و بيابانهاست كه راه آن نتوان يافت و آب از چاههاست و بيم هست كه چاهها را كور كنند و سپاه هلاك شود . » و مصلحت آن ديدند كه به عامل خويش در بحرين نامه نويسد و عامل بحرين آزاد فروز پسر جشنس بود كه عربان او را مكعبر ميناميدند از آن رو كه دست و پا مىبريد و سوگند ياد كرده بود